تبلیغات
My Note - دوستام و دوستاش!

My Note

good day,so long, time flies away like birds

دوستام و دوستاش!

من و یگانه پارسال باهم دوست شدیم.حدودای آذر بود که باهم دوست شدیم و همش به هم اس ام اس میدادیم. اون موقع دوست صمیمی من زهرا ن بود.زهرا دختر خیلی خوبی بود فقط من هر حرفی میزدم این به خودش میگرفت! واقعا دیوونم میکرد! بعد عادتش این بود که کلا شوخی میکرد! حالا نه شوخیای درست و حسابی! مثلا میومد پالتومو قایم میکرد بعد من یه ساعت دنبال پالتوم میگشتم بعد زهرا میومد میگفت:" دست منه!"     حالا این الان مثلا شوخی بود!!!

یگانه با یه گروهی دوست بود که من ازشون خوشم نمیاد. واقعا اخلاقشون، رفتارشون، حرفایی که میزدن و... اصلا مناسب نبود. مخصوصا حرفاشون!

کم کم من و یگانه باهم بیشتر دوست شدیم. من واقعا یگانه رو دوست داشتم(و دارم!) و واقعا دوست داشتم زنگای تفریح رو با اون باشم. از طرفی یگانه هم دوستاشو دوست داشت و میخواست با اونا هم باشه.( ضمن اینم بگم که یگانه اخلاقش کاملا با اخلاق اونا فرق میکنه! یگانه ماهه!)   در نتیجه منم واسه اولین بار تو عمرم تصمیم گرفتم سر بار دیگران بشم. فقط به خاطر اینکه یگانه رو واقعا دوست داشتم. تصمیم گرفتم برای اولین بار پامو کاملا بذارم رو غرورم و خوب خوب غرورمو له کنم. تصمیم گرفتم برای اولین بار جلو یگانه و دوستاش حتی یه درصد هم مغرور نباشم. حتی یه درصد.کلا من با یگانه اولین بار های زیادی رو تجربه کردم! تصمیم گرفتم برم تو گروه دوستای یگانه و اخلاقاشون و حرفاشونو کاملا ندیده بگیرم. هر چی که میگفتن من فقط یه لبخند تحویلشون میدادم. اصلا زیاد باهشون حرف نمیزدیم! واقعا میترسدم که منم مثله اونا شم.

بالاخره من باهاشون زنگای تفریح رو میگذروندم و واقعا اون لحظه ها مطمئن شد که چقد با گروهشون نا میزونم و ما از لحاظ اخلاقی چقدر به هم نمیخوریم. لحظه لحظه ای که با اونا میگذروندم واقعا انگار داشتم شکنجه میشدم. اما تحمل کردم. تحمل کردم فقط و فقط به خاطر یگانه. چون نمیخواستم دوستاشو از دست بده. چون میگفت که همه رو اندازه ی هم دوست داره و میخواد که هممون باهم باشم. نمیخواستم که این خواستشو ازش بگیرم. تقریبا یک ترم تمام تحمل کردم. برای اولین بار توی عمرم

اونا همش باهم حرف میزدن و یه جور خاصی نگاهم میکردن. از توی اون نگاها متوجه میشدم که از من خوششون نمیاد.میفهمیدم اما باز هم هیچی نمیگفتم. منی که کوه غرور بودم...حالا... زنگای تفریح اصلا بهم خوش نمیگذشت. اما هیچی نمیگفتم و یه لبخند کاملا الکی تحویلشون میدادم. واقعا نمیخواستم یگانه رو ناراحت کنم.یکی از زنگای تفرح آتنا(یکی از اعضای گروه) به یگانه گفت:" یگانه! میبینم این روزای خیلی با ****(من) میگردی!"      یگانه گفت:"اره! خب که چی؟"   آتنا گفت:"هیچی"     اون لحظه من واقعا خفه خون گرفته بودم و جواب آتنا رو ندادم. بهش نگفتم به تو چه. بهش نگفتم تو چیکاره ای که نظر میدی و... .هیچی بهش نگفتم. فقط به خاطر یگانه. نمیخواستم دعوا شه رابطه شون شکراب شده. و من باز هم مثل همیشه یه لبخند تحویلشون دادم. فقط یه لبخند...هه اون لحظه واقعا از خودم بدم اومد.

دیگه شده بود امتحانای ترم دوم و من ویگانه خیلی بیشتر به هم نزدیک شدیم. البته من هنوم توی همون گروه بودم و همیشه سنگینی نگاه یک نفر رو احساس میکردم. کوثر ن. از همون اول ازنگاهش متوجه شدم که از من خوشش نمیاد. نسبت به بقیه بیشتر از من بدش میومد.( از بین افراد گروه یگانه یکی اسمش فاطمه ن هستش و اون دختر خیلی نازنینیه و من سال اول هم باهاش دوست بودم و کنار هم مینشستیم!من با اون شکلی ندارم و اون هم با من مشکلی نداره. کلا باهم دوستیم پس هر وقت میگم از گروه یگانه خوشم نمیاد، منظورم بقیه ی افراد به جز فاطمه!)

امتحان عربی داشتیم و امتحانمونو زود دادیم و زدیم بیرون از مدرسه و منتظر سرویسامون بودیم. من و یگانه دست هم رو گرفته بودیم و پیش بقیه ی بچه های گروه یگانه بودیم. اونا داشتن راجبه اینکه تو تابستان چجور باهم در ارتباط باشن حرف میزدن.کوثر ن گفت:"برای من مهم نیست هرجا خواستین باهم میریم ولی به یه شرط"     و بعد نزدیک من و یگانه شد و دست من رو از دست یگانه جدا کرد و گفت:"cut"     من فقط مات نگاهش کردم. گفتم الان یگانه بهش حرف میزنه و دوباره دستمو میگیره چون اگه یکی از دوستای من اینکار رو میکرد من حتما یکی میزدم تو دهنش( چون هروقت زهرا راجبه یگانه حرف میزد با اینکه هیچ چیز خاصی نمیگفت ولی من باهاش دعوا میکردم)  اما یگانه این کار رو نکرد. من حتی سرمو بلند نکردم تا نگاه یگانه کنم. فقط سر جامو خشک شده بودم. میدونستم ازم خوشش نمیاد. میدونستم از متنفره اما واقعا توقع نداشتم تا این حد ازم متنفر باشه. منتظر بودم یگانه جوابشو بده ولی نداد. من هم کاملا خفه شده بودم. کاملا میتونستم جوابشو بدم ولی ندادم. بازهم به خاطر یگانه خفه شدم.یگانه دست کوثر رو گرفت و از انجا دور شد. اشک تو چشام حلقه زد. اون لحظه واقعا دلم میخواست یگانه بغلم کنه. دختر لوسی نیستم ولی من به خاطر یگانه جوابشو ندادم و توقع داشتم یگانه ازم طرفداری کنه. همه رفته بودن ولی من هنوز سرجام میخکوب شده بودم.باورم نمیشد. همه چیز تو ده ثانیه اتفاق افتاد و الان من کاملا تنها شده بودم.نگاشون کردم. همه چیز تار بود. خدا میدونه چقدر تلاش کردم گریه نکنم. بالاخره چند قدم حرکت کردم و رفتم پیش نیوشا. نیوشا یکی از بهترین دوستامه. واقعا دوستش دارم. نیوشا گفت:"چطوری خوشگله؟"     درحالی که سعی میکردم بغضم نترکه گفتم:"خوبم"  و دوباره به کوثر و یگانه خیره شدم که داتن باهم حرف میزدن.نیوشا گفت:"مطمئنی خوبی؟ چیزی شده؟"      گفتم:"نه خوبم"     نیوشا گفت:"باشه. میای بریم تو مدرسه؟"    منم درحالی که داشتم اون دوتا رو نگاه میکردم گفتم:"باشه بریم"     و سمت در مدرسه راه افتادیم که راننده شرویسم اومد و گفت:" بیاین سوار شین امروز عجله دارم"    من از خدا خواسته از نیوشا خداحافظی کردم. برگشتم و به یگانه نگاه کردم. صحبتاش تموم شده بود و با گروه داشت راه میرفت. سوار ماشین شدم و در رو بستم اما هنوز هیچکی سوار ماشین نشده بود. بعد از چند دقیقه یکی سوار شد. یگانه از کنار ماشین رد شد ولی یه دفعه وایساد و گفت:"شیشه رو بزن پایین"     شیشه رو زدم پاین. یگانه گفت:"خوبی؟!"     گفتم:"اوهم"      گفت:" برات شارژ میفرستم مخوام باهات حرف بزنم"     گفتم:"نمیخواد"     گفت:"گوش کن. من واست شارژ میفرستم. باید جوابمو بدی. باهات حرف دارم."     و بعد بقیه سوار شدن و ماشین حرکت کرد. از شدت بغض داشتم منفجر میشدم. فقط میخواستم برسم خونه و گریه کنم. وقتی رسیدم خونه، بغضم ترکید و گریه کردم.با شدت زیاد گریه کردم. موبایلم رو برداشتم و به یگانه اس دادم:"خیلی ناراحتم، خیلی. بعدا بهت میگم چرا"   یگانه نوشت:"واقعا متاسفم"       نوشتم:" تو چرا متاسفی. تقصیر تو که نبود"         نوشت:"توروخدا ناراحت نباش.خیلی نگرانم کردی. خوبی؟ داری گریه میکنی؟"   ولی چون شارژم تموم شده بود نتونستم ج بدم. و بعد به خاطر اینکه بقیه نفهمن دارم گریه میکنم رفتم حموم. البته از بس گریه کرده بودم تمام لباسم هم خیس شده بود. وقتی از حمام برگشتم دیدم یگانه دو تا اس داده:"گریه نکن از وقتی اون پیامو دادی کلی دپرس شدم. خوبی تو؟"     :"میدونم شارژت تموم شده ولی لطفا گریه نکن. واست شارژ میفرستم. خیلی دوست دارم"     با این حرفش دوباره بغض کردم و اشک ریختم.چهارشنبه بود و یگانه بعد از ظهر واسم شارژ خرید و باهام حرف زد. گفت که ما cut نمیشیم. گفت که من خواهرشم. گفت که حق دارم اگه از دستش ناراحت باشم ولی من حتی یه ذره هم از دستش ناراحت نبودم. گفت که اون لحظه شکه شده بود و اگه زمان برگرده عقب وقتی کوثر دستمونو جدا کرد یگانه دوباره دستمو میگرفت. گفت که به حرفای کوثر اهمیت ندم. گفت که نزدیکش نشم.

شنبه رفتیم مدرسه و من همونکارو کردم. نزدیک کوثر نشدم. حتی باهاش سلام هم نکردم. از کنارش رد شدم و رفتم.و بعد ارتباط من با گروه یگانه قطع شد.یگانه هم بیشتر با من گشت یعنی کم کم ارتباط یگانه هم با بقیه داشت کمرنگ میشد.

امسال همه تو یه کلاس بودم. من و یگانه پیش هم نشستیم و من از این بابت خیلی خوشحال بودم. بعد از یک ماه ارتباط یگانه با کوثر بیشتر شد. الان از این بابت ناراحت نیستم.با اینکه اون معذرت خواهی نکردولی  به هر حال من کوثررو بخشیدم. به هم سلام میکنیم و به هم لبخند میزنیم. بعضی مواقع هم در حد دو سه کلمه باهم حرف میزنیم اما دروغ چرا.زیاد ازش خوشم نمیاد. از اخلاقش.نمیگم اخلاقش بده نه.اخلاقش با من جور نیست.واسه ی همین هروقت یگانه و کوثر میخوان باهم حرف بزنن من میرم.

زهرا ن هم توی کلاس ماس.یه روز مثلا خواست دوباره با ما شوخی بکنه که برچسب کمد من و یگانه رو کند و پاره کرد. یگانه عاشق اون برچسب بود و خیلی دوستش داشت. کلا یگانه هرچیزی رو که مربوط به خودم و خودش باشه رو دوست داره. من هم با زهرا یه دعوای درست و حسابی کردم. دیدم یگانه ناراحت شد. قسم خورده بودم نذازم کسی یگانه رو ناراحت کنه ولی اون اینکارو کرد. جلو یگانه دعواش نکردم فقط مجبورش کردم معذرت خواهی کنه. یگانه هم گفت:"عیب نداره"     اما من راضی ندم. چون هنوز ناراحتی رو توی چشمای یگانه میدیدم.  بعد از ظهر زهرا زنگ زد بهم و گفت:"سلام خوبی؟چه خبرا؟"    گفتم:"هیچی فقط حسابی عصبی و ناراحتمون کردی"      زهرا گفت:"واقعا؟"      گفتم:"آره. دفعه ی بعد اگه خواستی شوخی کنی فقط با وسایل من شوخی کن. اون مال من و یگانه بود و واسه یگانه خیلی مهم بود."      گفت:"باشه اصلا من دیگه با بی جنبه ها شوخی نمیکنم"      گفتم:"ربطی به بی جنبه بازی نداره. اون کار تو اصلا اسمش شوخی نبود. تو میدونی شوخی به چی میگن؟تو یگانه رو ناراحت کردی"            گفت:"خیلی واست مهمه؟"     گفتم:"آره خیلی. هیچ کس حق نداره یگانه رو ناراحت کنه"     گفت:"یعنی اینقد واست مهمه که داری به خاطرش منو دعوا میکنی؟"      گفتم:"ربطی نداره هرکسی جای خودشو داره من فقط میگم نب---"    زهرا پرید وسط حرفمو گفت:"تو به خاطر یه برچسب کوچیک داری دوست قدیمیتو دعوا میکنی؟"        از صداش معلوم بودبغض کرده. من هیچی نگفتم.زهرا با صدای لرزون گفت:"یکی رو انتخاب کن."    گفتم:"چی؟!"      گفت:"یا من یا یگانه. انتخاب کن"      بدون یه ذره صبر گفتم:"یگانه"           زهرا چند ثانیه سکوت کرد و با صدای پر بغض گفت:"باشه.ببخشید مزاحمت شدم . قول میدم دیگه یگانه جونت رو ناراحت نکنم.خدافظ"     و بعد تلفن رو قطع کرد. چیزی نگفتم. احساس کردم اگه زمان برگرده عقب، باز هم همین کار رو میکردم.اصلا ناراحت نبودم. از اون موقع به بعد من و زهرا ن و حدیث(دوست قدیمی من و دوست زهرا) باهم حرف نزدیم. حتی نگاهشون هم نکردم  گفتم که هرکس که باهم سرد شه، من باهاش سردتر میشم. اما خیلی وقتا سنگینی نگاهشون رو احساس میکردم...

یه ماه گذشت و دبیر ریاضیمون رقیب انتخاب کرد واسه هرکسی.جریان رقیب از این قراره که تو امتحانا هرکی نمرش بیشتر از رقیبش شه یه نمره بهش اضافه میشه. یگانه و حدیث باهم رقیب شدن!  به یگانه گفتم:"یگانه! اگه 0.25 کمتر از حدیث شی من میدونم با تو!"     خودمم فتادم با یه دختر فوق العاده خرخون که تاحالا تو عمرش 19.75 نگرفته و این درحالیه که من اولین امتحانمو 16 شدم!!! خدا رحمتم کنه!!!! همینجور کیلو کیلو به طرف نمره میدم!!!

یگانه پرسید:"با زهرا اینا دعوات شده؟"    گفتم:"چطورمگه؟"         گفت:"به خاطر من دعوا کردی باهاشون؟"     گفتم:"نه چه ربطی به تو داره؟"    گفت:"ولی من میدونم یه ربطی به من داره. بگو جریان از چی قراره"        گفتم:"لازم نیست خودتو به خاطرش ناراحت کنی. چیز مهمی نیست. من به خاطر تو باهاشون دعوا نکردم. به خاطر خودم و اخلاق گند اونا دوعوا کردم. دیگه راجبش سوال نپرس"               و یگانه هم چیزی نپرسید.

خب من هنوزم با زهرا و حدیث سردم. دارم سعی میکنم غرور از دست رفتمو دوباره پیدا کنم.البته قبلش باید بشینم واسه امتحان ریاضی فردا خر بزنم! 2 فصل+جزوه+300تست و من هنوز درشو باز نکردم! برم درس بخونم! دعا کنین واسم. فعلا!






[ جمعه 6 آذر 1394 ] [ 06:34 ق.ظ ] [ a girl 79 ]

[ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه