تبلیغات
My Note - اول مهر 94

My Note

good day,so long, time flies away like birds

اول مهر 94
امسال خدایی خیلی خوش شانسی آوردم!
تابستان امسال با یگانه میرفتیم کلاس ریاضی. یه روز یکی از دوستام گفت که ناظم مدرسمون همه ی کلاساروقاطی کرده و همه از هم جداشدیم. من اولش باور نکردم ولی بعد چند نفر دیگه هم گفتنش. منم واقعا بغض گلمو گرفت. اخه من تو ذهنم کلی واسه سالی که در پیش داشته باشم با یگانه نقشه کشیده بودم و کلی خیال پردازی کردم. یه دفعه همش یه روزه نابود شد. حتی فکر اینکه من و یگانه تو یه کلاس نباشیم داشت نابودم میکرد.حدودا چند دقیقه بعد هم یگانه خندون اومد سر کلاس.با دیدن قیافه ی من خنده تو دهش ماسید! بیچاره زهره ترک شد! اخه من قیافه م همیشه خیلی تابلوه! مثلا هروقت ناراحتم قیافه م داد میزنه! همه میفهمن! یا وقتی که گریه میکنم،انقد قرمز میشم که دوستام همه ازم میترسن! حالا بدو بدو اومد گفت:"چی شده؟!"   آقا منم تا خواستم دهن وا کنم و ماجرا رو واسش تعریف کنم یهو بغضم ترکید و های و های گریه کردم. یگانه م خشکش زده بود. نمیدونست چیکار کنه فقط هاج و واج نگام میکرد! خودمونیم قیافه ش خیلی خنده دار شده بود! البته حقم داشت چون من همیشه نیشم تا بناگوش باز بود و همیشه میخندیدم بعد امروز اولین باری بود که اینطور شده بودم!
هیچی دیگه واسه یگانه تعریف کردم جریان از چی قراره و یگانه هم همش میخواست دلداریم بده میگفت:"نه بابا شاعه س، بچه ها زر مفت زیاد میزنن، تو چرا باور کردی و..." اما من میدونستم حقیقت داره. یگانه هم میدونست اما خب اون لحظه میخواست منو دلداری بده. کلاس تموم شده و اون گفت که قول بدم دیگه گریه نکنم. منم گفتم سعی میکنم!
رفتم خونه ورفتم تو اتاقم و در و بستم و دوباره گریه کردم. یگانه واقعا دختر فوق العاده ای بود. نمیخواستم از دستش بدم. و اینو میدونستم که اگه کلاسامون جدا شه و از هم جدا شیم دوستیمون زیاد ادامه نخواهد داشت. چون هم تجربه کردم و هم دیدم. بعد ماجرا رو واسه مامان و بابام تعریف کردم و اونا میگفتن:"داری خودتو اذیت میکن، اتفاق خاصی نیفتاده،نهایتا کلاساتون از هم جدا شده زنگ تفریح میرین دنبال همدیگه و..."  اما من میدونستم که فقط تا چند ماه میریم دننبال همدیگه و بعدش کم کم فراموش میشیم. اون تو کلاس خودش دوست پیدا میکنه و من هم تو کلاس خودم دوست پیدا میکنم. نمیخواستم این اتفاق بیفته. باید جلوی این اتفاق رو میگرفتم.
چند روز بعد یگانه بهم خبر داد که باباش رفته مدرسه و گفت بپرسه ببینه من و یگانه تو یه کلاس هستیم یا نه و ناظممون هم گفته بود که لیست جلو دستش نیست و نمیدونه.  پس فرداش من بابامو مجبور کردم که بره و بپرسه. بابام رفت مدرسه مون و وقتی برگشت گفت:"ایشاا... تو یه کلاسین"     من گفتم:"یعنی چی ایشاا... تو یه کلاسین؟ الان ناظم بهت چی گفت؟!"      بابامم بعد از کلی مقدمه چینی گفت که تو کلاس هم نیستسم و کلاسارو هم نمیشه جا به جا کرد. میدونستم ... تموم مدت میدونستم که تو کلاس هم نیستسم. ما از این شانسا نداریم...   بعدش زنگ زدم یگانه و بهش گفتم که ما تو کلاس هم نیستیم. اونم ناراحت شد. ولی برام خیلی عجیب بود که زیاد گریه نکردم.توقع داشتم کلی گریه کنم ولی خب زیاد گریه نکردم. بعد از چند روز داشتم به عطیه اس ام اس میدادم که بابم گفت:"خداروشکر امسال تو کلاس هم نیستسن."    گفتم:"چی؟!"    بابام گفت:"امسال آزمون تیزهوشان داری. خوب شد که تو کلاسس هم نیستسن. اونوقت دیگه همدیگه رو فراموش میکنین و میرین سراغ درستون."    بابام دقیقا چیزی رو گفت که من ازش میترسیدم. دقیقا چیزی رو گفت که من بهش اعتقاد داشتم .بابام ضربه ی نهایی رو زد.دیگه فهمیدم.قرار بود دیگه دوستی به اسم یگانه نداشته باشم.روی مبل دراز کشیدم و گریه کردم. یه گریه ای که مثلا کسی نفهمه ولی خب همه فهمیدن! عصر مامانم با بابام صحبت کرد و من نفهمدم بهش چی گفت که بابام دوباره رفت مدرسمه مون. بعد که برگشت گفت:"من با ناظمتون حرف زدم و گفته اگه تونست جا به جامون میکنه و میندازمون تو یه کلاس" من:      واقعا نمیدونستم چه اتفاقی افتاده. ناظممون گفته همه تلاششو میکنه که بندازمون تو یه کلاس؟!!!!ناظممون؟!!!! من که باورم نمیشه!  نمیدونم بابام به ناظمه چی گفت که اون همچین حرفی زد. از ناظممون بعیده! ولی بعدش بابام گفت:"حالا زیاد مطمئن نباش چون اون جواب قطعی نداده."   منم یه نور امید دیدم! سریع به یگانه خبر دادم و اونم گفت زیاد امیدوار نباشم. منم زیاد امیدوار نبودم!

روز اول مهر رسید. تو حیاطمون صندلی گذاشته بودن من تمام مدت سرم رو سمت در برگردوندم تا یگانه بیاد. بالاخره بعد از نیم ساعت یگانه اومد اما گردن من کاملا شکسته بود ازبس سرم رو برگردونده بودم. بعد از مراسمات ناظممون اومد و اسم کلاسها و افراد توشونو میخوند. اول از سال اولیا شروع کرد و این کارش باعث شد از استرس بمیریم.یگانه از روی صندلی بلند شد و گفت که نمیتونه بشینه. منم بلند شدم و باهم رفتیم کنار دیوار وایسادیم. بعد از سال اولیا سال دومیا رو هم خوند و بعدش شد نوبت ما. گفت:"کلاس رز1" و بعد شروع کرد به خوندن اسما. تفریبا نفر دهم اسم یگانه رو خوند. یگانه نگاه من کرد. اون لحظه یه حسی به هردمون گفته بود که تو کلاس هم نیستیم. یگانه یه ذره نگاه م کرد و بعد رفت تو سالن و من تنها تو حیاط موندم. بغض گلومو گرفته بود که یه دغه اسم منم خوند. باورم نمیشد! منم کلاس رز1 بودم!پیش یگانه! هــــــــــــــــورا! سریع دویدم تو سالن! خیلی خوشحال بودیم. اون لحظه دلم میخواست یگانه رو بغل کنم اما نمیدونم چرا اینکارو نکردم. بعدش خوشحال دست همدیگه رو گرفتیم و رفتیم سر کلاس. اون لحظه وصف نشدنیه!واقعا نمیدونم چجوری احساسمو بنویسم! رفتیم سرکلاس و دیدیم اکثرا داتن گریه میکردن چون از دوستاشون جدا بودن... اما ما... میخندیدیم... از ته دل!


[ چهارشنبه 1 مهر 1394 ] [ 10:57 ق.ظ ] [ a girl 79 ]

[ نظرت؟() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه