تبلیغات
My Note - گیر افتادیم :|

My Note

good day,so long, time flies away like birds

گیر افتادیم :|
سلاااااااااام چطورین؟
امروز تولد نرگسیه و منم واسش یه دفتر خاطرات خوشگل خریدم تا خاطراتمونو توش بنویس! منم دفتر خاطره دارم ولی ترجیح میدم اینجا بنویسم تا هم قیه نظر بدن و هم هرکسی بهش دسترسی نداشته باشه. دراقع دفتر خاطراتم قفل داره ولی قفلش به درد خودش میخوره چون با گیر سر و سنجاق هم باز میشه
 کادوشو بهش دادیم و کلی هم عکس نشون هم دادیم. من و یگانه و زهرا رو یه نیمکت و هانیه و نرگس هم پشتمون نشستن که همش با نوک خودکار میزدن پشتمون و سوراخ سوراخمون کردن. نرگس گفت امروز حال نداره بره کلاس زبان ماهم بهش گفتیم بره به مامانش زنگ بزنه و بگه که تا ساعت 2 تو مدرسه میمونه. اونم همینکارو کرد. چون تعداد بچه ها خیلی کم بود کلاس ادبیات کنسل شد و دوتا کلاس فیزیک باهم رفتن تو یه کلاس. واسه همین زنگ دوم به جای ادبیات فیزیک داشتیم و زنگ سوم هم بیکار بودیم. یگانه دوباره رفت پیش کوثر. ماهم یه کلاس خالی گیر آوردیم و اهنگ گذاشتیم و رقصیدیم. خیلی حال داد. یک ساعت و نیم تمام رقصیدیم. بعد من رفتم دنبال یگانه و همه باهم رفتیم مائده.رسیدیم اونجا و 5 تا ساندویچ خریدیم و چیپس و ماست. پولشو حساب کردیم و رفتیم بیرون. خوشی خوشی راه میرفتیم که یه خانومی جلومونو گرفت:"شما مدرستون اجازه میده از مدرسه بیاین بیرون؟"        هانیه:"اره اگه والدین اجازه بدن میشه"      من:"البته فقط روزای پنجشنبه اینطوره"     درواقع دروغ گفتیم چون مدرسه به هیچ وجه اجازه نداد به ما.   رسیدیم مدرسه که صدف(یکی از بچه های کلاس که متنفرم ازش) داد زد:"آیساااااااااااا بیا حسینی گیر داده که کجایین"     ماهم مثه برق و باد رفتیم سر کلاس. یگانه رفت پایین آب بخوره و وقتی برگشت بالا:"بچه ها گاومون زایید. اون خانومه که ازمون پرسید الان اومد مدرسه میخواد با یاری(ناظممون) حرف بزنه"   یا خداااااااااا. بدبخت شدیم. کاملا داشتم میردم. بعد از چند دقیقه خانوم یاری اومد سر کلاس و به خانوم حسینی(دبیر زیست) گفت:"کیا دیر اومدن سر کلاس؟"      خانوم حسینی دمش گرم لومون نداد و هیچی نگفت. خانوم یاری رفت. من و هانیه گتیم:"امروز لو میریم بچه ها بیاین بریم خودمونو معرفی کنیم."    نرگس و یگانه و زهرا مخالفت کردن اما منو هانیه بلند شدیم و اونام با ما اومدن. نرگس:"بچه ها هممون بزنیم زیر گریه ها"      من:"باشه"     داشتیم از پله ها پایین میرفتیم که یه دختری که یه کاغذ دستش بود و مارو با ماژیک قرمز  روش نوشته بودن اومد بالا. ما هم رفتیم اتاق خانوم یاری. خانوم یاری به شدت عصبانی بود. هانیه شروع کرد حرف زدن:"خانوم یاری ما فقط رفتیم مائده خرید کردیم. هیچ جای دیگه ای نرفتیم خدا شاهده. اینم فاکتورش"     یاری:"اعصابم خرابه برین بیرون. شنبه با والدین میاین وگرنه نمیذارم امتحان ترم بدین"      یا خدا. با پدر و مادر؟  پدر من اگه میفهمید پوستمو میکند. میگفت فقط همینم مونده بود که از مدرسه بزنی بیرون که زدی. یا خدا. هانیه:" خانوم یاری توروخدا.ما فقط دوبار رفتیم فقط"     خانوم یاری:"شما آبروی مدرسه رو بردین. الان مادر بچه ها اومدن کلی به من حرف زدن که مگه مدرسه در و پیکر نداره؟"      من:"خانوم یاری یعنی شما میخواین فقط واسه یه بار مارو اینطوری تنبیه کنین؟"       هانیه:"خانوم یاری شما درست میگین ما غلط کردیم ولی این همه رفتن. 90% بچه ها رفتن اونوقت فقط مارو میگیرین؟"      یاری:"اسماشونو بدین تا من اونا روهم بگیرم."       که ما اسم ندادیم چون دور از انسانیت بود.  هانیه:"خانوم یاری توروخدا مادر پدرامون نه. ما تعهد میدیم هرکاری بگین انجام میدیم ولی مادر پدرامون نه"      من:" خانوم یاری ما فقط یه بار رفتیم خانوم یاری لطفا"     یاری:"میدونم دخترا شما از افتخارات مدرسه این و تعجب ما از اینه که از اونایی که توقع نداشتیم این کارو کردن."      من:"خانوم یاری شما که خودتون میدونین لطفا ببخشین"    یاری:"اصلا و ابدا. شنبه با والدین میاین."         من:"یگانه تو یه چیزی بگو"     یگانه:"اره خانوم"   و یه دفعه اشک از چشاش سرازیر شد. با دهن باز نگاش کردم. یگانه و گریه؟   یگانه گریه کرد؟ جلل الخالق
بعد اون هانیه و نرگس افتادن گریه. نرگس وقتی گریه میکنه من براش کباب میشم. خیلی قیافه ش مظلوم میشه.   من هرچی به خودم فشار آوردم گریه م نگرفت! همه مثه ابر بهار داشتن گریه میکردن اما من خیلی عادی وایساده بودم. آخرش هم خانوم یاری قبول نکرد. گفت از توی دوربین دیدمون و به والدینمون زنگ زده. داشتم زهر ترک میشدم. ترجیح میدادم خودم بگم بهشون تا یکی دیگه خبر بده. باروحیه افتضاح از اتاق اومدیم بیرون. طفلی نرگس مثلا امروز تولدش بود. تولدش شد کوفتش. سوار سرویس شدم و رسیدم خونه. تمام مدت تو سرویس داشتم جمله بندی میکردم که چطور اینو به بابام بگم.شانس آوردم دفعه ی قبلی که رفته بودیم مائده رو واسه مامانم تعریف کردم و اونم خندید. رسیدم خونه و کیفمو پرت کردم روی زمین. تصمیم داشتم گریه کنم. قیافمو در هم کردم و شروع کردم داد و بیداد کردن:" من شانس ندارم میبینین توروخدا."    یدفعه بابام ومامانم اومدن تو هال. مامانم کفگیر بدست و نگران:"چی شده آیسا؟"      من یا صدای لرزون و با داد:"اون سری یادته گفتم رفتیم مائده؟"    مامانم با ترس و نگرانی:"اره خب"             من:"رفتیم و خانوم یاری مارو گرفت و گفت باید با والدین بیاین و..."  تموم ماجرا رو گفتم. البته رو اون جمله ای که یاری گفت یکی از افتخارات مدرسه این تاکید بیشتری کردم بلکه عصبانی نشن. حالا متاسفانه گریه م نگرفت. نمیفهمم چه حکمتیه وقتایی که بغض میکنم و نمیخوام گریه کنم سریع اشکم درمیاد و وقتایی که باید گریه کنم هرکاری میکنم حتی یه قطره هم نمیریزه
خلاصه تموم ماجرا رو گفتم و آماده ی فوران شدن پدر و مادرم بودم که بابام گفت:"خب بعدش؟"     من:"همین دیگه"        بابام:"همین؟"        من:"اره"       بابا:"آی خدا نکشتت آیسا گفتم الان چیکار کردی. باشه شنبه میریم. زهر ترکمون کردی"           مامان:"همش همین؟ خدا نصف جون شدم"       داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم. نشستم سر میز تا غذا بخورم که بابام گفت:"ولی خب بهرحال کار درستی نکردی. من الان باید برم مدرسه جلو ناظمتون هی تا کمر خم شم و معذرت خواهی کنم"           من:"ببخشید"        بابا:"باشه کاریه که شده. "           از خوشحالی داشتم منفجر میشدم. بعد از ظهر به هانیه زنگ زدم و اونم خیلی خندان تلفنو برداشت و گفت که مامانش هیچی نگفته. یگانه هم همینطور. نرگس و زهرا هم همینطور.
بعدا متوجه شدیم که قسمت کنترل دوربین مدار بسته تو اتاق مدیر بوده و درسا(خواهرم) حرفای اون خانومه(همون که جاسوسی کرد) رو شنیده بود و گفت:"خانومه گفته یکیشون عینک سفید داشته چشاش سبز بوده(من) و یکیشون چشای آبی داشته(نرگس) و یکی دیگشون مواهی طلاییشو زده کنار(هانیه)."         یعنی تمام مدتی که ما داشتیم با احترام باهاش حرف میزدیم اون گرفته اجزای صورت مارو حفظ کرده تا لومون بده. انگار قاتل شناسایی کرده.   هانیه میگفت اسم اکیپمونو باید بذارن اکیپ گاوهای پیشونی سفید!

راستی سه شنبه میخوایم بریم اردوووووووووووووووووو. تحریم نشدیم همش حرف بود. خیلی خوشحالم! قراره کباب درست کنیم(کار کباب با منه. اونجا قراره کباب درست کنم. توی خونه هم شینیسل درست میکنم میبرم)


[ پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 ] [ 07:32 ب.ظ ] [ a girl 79 ]

[ کامنت بدشانسی() ]

نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه