تبلیغات
My Note - یگانه وارد اکیپ میشود! +المپیاد نانو

My Note

good day,so long, time flies away like birds

یگانه وارد اکیپ میشود! +المپیاد نانو
سلوم خوبین؟
امروز یگانه تسلیم شد و قبول کرد که بیاد تو اکیپ ما! خوووووووووووووووووشحالم
یگانه اومد و تصمیم گرفت که بیخیال گذشته و رابطه ش با هانیه بشه اومد تو اکیپمون. حالا تکمیل شدیم! 5 تا خل و چل! من و یگانه و زهرا و نرگس و هانیه. هوووووووووراااااااا
اوه یادم رفت اینو بگم. تو مدرسه دعواااااااایی شد که حد و اندازه نداشت. نصف سال دومیا با سال سومیا دعوا کردن اونم نه دعوای عادی! کتک کاری!  سال دومیا یه دفعه حمله کردن به آتنا(همکاسیم)  و شروع کردن به فحش دادن. کیانا (همکلاسی و دوست آتنا) هم شروع کرد دفاع کردن و فحشااااای ناجوووووور(شخصا اولین بار بود اون حرفارو اینطو میشنیدم)دادن. کار به فحش دادن ختم شد و سال دومیا از کلاسمون رفتن بیرون. زنگ بعدش کیانا رو کشیدن تو راهرو و با لگد زدن تو شکمش. کیانا هم مشت میزد تو صورت اونا و مقنعه همو دراوردن و موهای همو کشیدن. منم فقط با دهن باز نگاشون میکردم. اولین بار دعوای اینطوری دوتا دخترو میدیدم. هم دورشون جمع شده بودن و نماینده شورا سعی کرد جداشون کنه ولی خودشم کتک خورد. حالا همه چند تا چندتا همو کتک میزدن که با سوت ناظم همه متواری شدن و رفتن سر کلاس. ماهم چیزایی که دیده بودیم با تعجب برای هم تعریف میکردیم که ناظممون اومد سر کلاس و یکی از بچه هارو کشید بیرون و خواست تا همه چیزو بگه ولی اون لو نداد. خانوم یاری هم گفت که همه رو اخراج میکنه که آتنا پتروس بازی دراورد و گفت که تقصیر این بوده(حالا واقعا تقصیر سال دومیا بود. جریان از این قرار بوده که دوست پسر سابق یکی از سال دومیا دوست پسر الان آتنا س و مثه اینکه اون دختره ناجور عاشق پسره بوده و پسره کات کرده بوده و الان دختره ناراحت بود که شده دوست پسر آتنا و واسه همین اومدن که کتکش بزنن. خدایی مسخرشو داوردن سر یه پسر لاشی این کارارو میکنن. مطمئنم اون پسره حتی یه ذره م نه آتنا واسش مهمه و نه اون دختره. اون فقط به فکر تفریحشه بعد اینا از این طرف میزنن همو آش و لاش میکنن.) بعد خانوم یاری هم گفت که مادر آتنا و کیانا بیان و از طرفی سال دومیا همشون باهم متحد بودن و همه چیزو انداختن گردن آتنا کیانا و به راحتی در رفتن. خانوم یاری دوباره اومد و گفت که ما از اردو تحریم میشویم. خدایااااااااااااا. این چه بدبختی بود. من فقط واسه اردو میام مدرسه. چه گرفتاری شدیم. خدا میدونه چقد واسه اردو برنامه ریزی کردیم. اه لعنتی.حالمون گرفته شد....

راستی من و زهرا و نرگس و هانیه واسه کلاس المپیاد نانو اسم نوشتیم و امروز اومدن دنبالمون و گفتن بریم پژوهشسرا.  مام رفتیم. جای یگانه خالی ولی خوش گذشت تقریبا. بهرحال خوب بود برای فرار از مدرسه و مشق و کتاب. طبق گفته ی اون جناب اقا ما16ساعت باید میرتیم کلاس که 8ساعتش امروز بود و 8ساعتش فردا. تصمیم گرفتیم که 4ساعت ظهرشو نیایم چون به پدر و مادرمون خبر نداده بودیم ناهار نداشتیم و پول هم نداشتیم.  تو المپیاد کوفتم بهمون ندادن بخوریم من داشتم از گشنگی تلف میشدم. کار که تموم شد رفتیم مدرسه و چند دیقه بعدشم رفتیم خونه.
فرداش پول اوردیم و من هم به صورت مخفیانه گوشی قدیمیه(همون سامسونگ قدیمیه که جاوا بود و کلاس شیش برام گرفتن) رو با خودم بردم مدرسه. البته والدین گرامی خبر داشتن ولی مدرسه نه. رفتیم پژوهشسرا و جاشو کاملا حفظ کردیم و ساعت12.15 تعطیل شدیم و رفتیم از رستوران غذا سفارش دادیم. نرگس و هانیه قهر بودن با من و منم از فرصت استفاده کردم و به هانیه گفتم که نرگس خیلی دوست داره و از کارش پشیمونه و به نرگس هم گفتم که هانیه پشیمونه و خیلی دوست داره و تو بهترین دوست دنیایی براش. و اینطور بود که جفتشون باهم آشتی کردن! دروغ گفتم ولی ارزششو داشت. اما خب دروغ هم نبود چون واقعا هردوتاشون برای هم میمیرن ولی به هم نمیگن!   من از رستوران کباب برگ سفارش دادم. نرگس جوجه و زهرا و هانیه هم سلطانی. رفتیم مدرسه و خوردیمش و من هم یگانه رو بغل کردم چون دلم واقعا براش تنگ شده بود. زنگ آخر کامپیوتر داشتیم. تا ساعت2 مدرسه داشتیم و ساعت3 باید میرفتیم پژوهشسرا دوباره. خانوم یاری گفت که مسئولیت قبول نمیکنه و ما باید برگردیم خونه و با پدر و مادرمون بیایم. ماهم گفتیم حتما این کارو میکنیم! مگه تو خواب!مدرسه ساعت 2 تعطیل شد و از یگانه خدافظی کردیم و هر 4نفرمون رفتیم تو یه دستشویی. من موبایلمو دراوردم و دادم به نرگس تا زنگ بزنه مامانش. گفتیم سر و صدا کنیم تا بچه ها نفهمن گوشی آوردیم و برن لومون بدن.نرگس زنگ زد و هانیه سیفون دستشویی رو کشید و نرگس ترسید و جیغ زد. ماهم هر هر بهش خندیدیم و از دستشویی اومدیم بیرون و از الکی بلند بلند میخندیدم ته بچه ها صدا نرگسو نشنون! نرگس هم واسه اینکه صداش برسه به مامانش مجبور بود داد بزنه و حرف بزنه.یه هیاهویی شد که نگو. سال اولیا تو روشویی نگامون میکردن و فکر میکردن دیوونه شدیم! صحبت نرگس تموم شد و ما هم از مدرسه زدیم بیرون. قرار شد بریم مائده چیپس بخریم و برگردیم پژوهشسرا چون تا ساعت3 کلی وقت داشتیم.. البته مائده و پژوهشسرا کاملا دو مسیر مخالف بودن. رفتیم مائده و بعد چند دقیقه رسیدیم که از بخت بد ما مائده تعطیل بود. البته ربطی هم به بخت بد نداره چون ههییییییییییچ مغازه ای ساعت 2.30ظهر باز نیس! دوباره برگشتیم و بعد حدودا10 دیقه رسیدیم پژوهشسرا. خیلی خلوت بود. سه تا تاب اونجا بود. دوتا یه نفره و یکی دونفره. هر چهارتامون سوار تاب شدیم و تاب بازی کردیم. خیلی وقت بود تاب بازی نکرده بودم واقعا عالی بود. مخصوصا با دوستا دیگه محشر بود. گوشیمو دراوردم اهنگ درکم کن و دنبالش میرم محسنو گذاشتم و باهم شروع کردیم به خوندن. مردم رد میشدن و با چشمای از کاسه درومده نگامون میکردن! زیادی سرخوش بودیم. مرده تا ساعت 4 نیومد و ماهم تاب بازی و سرسره بازی کردیم. مسابقه دو گذاشتیم و کارای دیگه.خیلی بهمون خوش گذشت. کلاسمون ساعت5 تموم میشد و مازنگ زدیم به پدر و مادرامون و گفتیم ساعت6تعطیل میشیم! ساعت5 تعطیل شدیم و از پژوهشسرا زدیم بیرون و دوباره رفتیم مائده و دوتا چیپس خریدیم.البته با ترس و لرز چون احساس میکردیم هر آن مامان و باباهامون برسن! چیپسارو خوردیم و تقریبا ساعت 6 پدرم اومد دنبالم. برگشتم خونه. خیلی خوش گذشت واقعا عالی بود.


[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 01:19 ب.ظ ] [ a girl 79 ]

[ کامنتـ() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه