تبلیغات
My Note - فروشگاه بزرگوار مائده

My Note

good day,so long, time flies away like birds

فروشگاه بزرگوار مائده
سلام خوبین؟ چ خبرا؟ شرمنده دیر اومدم حال نوشتن نداشتم. ولی الان اومدم با انبوهی حرف. اصن حرفام تو گلوم گیر کرده بود! با اینکه صد و پنجاه بار برای دوست و اشنا و خواهر و مامان و خاله ها تعریف کردمولی بازم دلم میخواست حرف بزنم! یه وقت فکر نکنین پرحرفما! نه اصلااااا
خب رابطه ی بین من و یگانه اصلا خوب نیست و اون با دوستای خودشه و منم با دوستای خودم. یعنی اکیپ جدید. من و زهرا و هانیه و نرگس. میترکونیم
منظورم با اصلا خوب نیست این نیس که حرف نمیزنیما! نه حرف میزنیم و شوخیم تقریبا میکنیم اما خب زنگای تفریح اون میره با دوستاش و منم همینطور.
حالا امروز دوباره پنجشنبه شد. منم که فقط به امید پنجشنبه ها میرم مدرسه. گوشیمو آماده کردم و با درسا رفتیم سوار سرویس شدیم. با دوستا سلام و احوال پرسی کردیم. زنگ اول مثل همیشه ریاضی، زنگ دوم ادبیات( که کشکه و ما کلا عکس و اهنگ نشون هم میدیم) و زنگ سوم فیزیک(که نزدیک بود مارو از کلاس پرت کنه بیرون ب خاطر شلوغی) و زنگ چهارم زیست. حالا نرگس کلاس زبان داره و زنگ سوم میره یعنی فیزیک و زیست نیست و همیشه هم جاش خالیه. زنگ دوم کلییییی عکس و سلفی گرفتیم خیلی خوب بود. زنگ سوم نرگس نبود و سر کلاس فیزیک بودیم که هانیه گفت:"آیسا.. پیس پیس آیسا"   من:"جان؟"    هانیه:" میای بریم مائده(لازم به ذکره مائده یه فروشگاه تقریبا بزرگه که دو چهارراه پایین تر از مدرسه س)"         کپ کردم. بریم ماائده؟ من؟ من حتی از در مدرسه م اونور تر نرفته بودم. گفتم:"چـــــــــــــــــــــــی؟"       هانیه:"هیسسس آروم. مگه چیه همه میرن"    من:"نه آقا بیخیال من نمیام"           هانیه:"زهرمار و نمیام. لوس"     من:"خدایی میترسم. دروغ چرا. مطمئنم گیر میفتم."       هانیه:"بابا پنجشنبه ها مدرسه بی در و پیکره نه معاون هست نه مدیر هس. یه خانوم یاری(ناظم محترم) هس.اونم نمیفهمه"    من:"اقا من نمیام ول کنین"    زهرا:"درد و نمیام. فک کردی به حرف توئه. به زور میاریمت."      من:"نه جان من بیخیال"      هانیه:"ببین آیسا نیای مام نمیریم"    زهرا:"اره اره"    من:" شما برین بابا چیکار ب من دارین. شما برین منم براتون دعا میکنم ب سلامت برگردین"     هانیه:"آیســـــا"    من:"اصلا میدونی چقد دوره؟ یا خداااااا"     هانیهآ"بیا دیگه"    زهرا:"آیسا نیای دیگه باهات حرف نمیزنم"    من:"ای بابا. باشه میام"   خیلی دلشون میخوایت برن. دلم نیومد بگم نه. از طرفی کلییییی میترسیدم. واقعا میترسیدم. ساعت12.25 زنگ تفریح رو زدن و ما هم مثه خلافکارا رفتیم بیرون. وااااااااااای قیافمون دیدن داشت. هرسه مون داشتیم از ترس میمردیم. قیافه مون تابلو بود. یعنی اگه ناظممون الان میدیدمون میفهمید میخوایم یه خلافی بکنیم.  در حدی ضایع بودیم که زهرا (ملقب به الفت. دوست صمیمی کلاس شیش) اومد و گفت:"میخواین برین مائده؟"     من:"اره چطو؟"    زهرا(الفت):"مشخصه خیلی ضایه این. با هزار تا سلام و صلوات و آیه الکرسی از در مدرسه زدیم بیرون و هر دو دیقه یه بار برمیگشتیم پشت سرمونو نگاه میکردیم. از کوچه مدرسمون اومدیم بیرون. سر رو به جلو و بدون هیچ حرفی فقط تند تند راه میرفتیم. فقط میخواستیم زود بریم و برگردیم. خیلییییییی ضایع بودیم همه مردم وقتی رد میشدن ب مدت1 دیقه نگامون میکردن. سه تا دختر دبیرستانی با مانتو شلوار مدرسه و کوله پشتی و به اون طرز وحشتناک راه رفتن تو پیاده رو واقعا خنده دار و جالب بود. هانیه گفت:"بچه ها خیلی ضایعیم اروم راه بریم. بیاین دست همو بگیریم یه لبخندم بزنیم. وااای آیسا تو چرا این شکلی شدی؟ انگار قتل کردی. چند تا نفس عمیق بکش"   زهرا:"بچه ها فک میکنم بابام الان از اینجا رد میشه و میبینه منو."     هانیه:"منم. فک کن بابام از اینجا رد شه. بدبختی چادرمم نیاوردم(هانیه هم مثه یگانه چادریه. خخخ ب قول مامانم دوستام همه چادری بعد من عین یزید وسطشونم.البته کلا تو کلاس سه نفر چادرین که از اون سه نفر دوتاشون دوستای منن!)        حالا اون دوتا چهار راه انقد طولانی شده بود هی میرفتیم هی نمیرسیدیم. هانیه بعضی وقتا شوخی میکرد و چند تا مرد سیبیل خفنو نشون داد گفت:"آیسا این الان دهنتو میگیره سوار ماشین میکنت میدزدتت"      زهرا:"هههه خیلی تحفه س"     و هر هر میخندیدم. بعد چند دیقه رسیدیم. هانیه:"بچه ها تورو قران سوتی ندین ضایه بازی درنیارین آبرومون بره"     من و زهرا:"باشه خیالت راحت"     پولامونو گذاشتیم رو هم و دوتا چیپس و سه تا ترشک و یه پفک و یه ماست موسیر خریدیم.  صد بار پولاشو حساب کردیم تا کم نیاریم اونجا خیت شیم. پولارو دادیم به فروشنده و حسابش کرد و به خوبی و خوشی اومدیم بیرون. حالا کوله هامونو درا.ردیم وچیپس و پفکامونو میچپوندیم توش و میخندیدم. از خنده مرده بودیم. هانیه میگف انگار داریم مواد جا به جا میکنیم. حالمون ولی خیلی بهتر شده بود. مخصوصا من. دوباره مثه همیشه نیشمو باز کردم و مسخره بازی درمیاوردم.داشتیم راه میرفتیم که یه دفعه پام سر خورد و نزدیک بود بیفتم ولی خودمو زود جمع و جور کردم. مثه اسکولا شده بودیم. بازم همه مردم با تعجب نگامون میکردن. هانیه:"آیسا خاک تو سرت. جمع و جور کن خودتو نگا جلو پات کن. میدونی بفتی چه ضایعه س"    منم از خنده منفجر شده بودم. دوباره راه افتادیم که یهو دیدم زهرا ولو شد کف زمین. اونم پاش سر خورد و با مخ افتاده بود. نمیدونستم بلندش کنم یا بخندم یا نگرانش شم. داشتیم از خنده میمردیم. هانیه که فقط فحش میداد:"ما ضایع های بدبختیم. نگا توروخدا مردم چطو نگامونمیکنن. انگار ازتیمارستان آزاد شدیم. بخدا الان زنگ میزننن جمعمون میکنن."   زهرا خودشو تکوند و دوباره راه افتادیم. کل مسیرو گفتیم و خندیدم و برعکس مسیر رفت، موقع برگشت خیلی زود گذشت و زود رسیدیم به کوچه مدرسه. سر پیچ بودیم و خواستیم وارد شیم که هانیه گفت:"بچه ها اون یاری نیس؟"     من و زهرا م عین مشنگا نگا کردیم و کاملا با یاری(ناظممون) چشم تو چشم شدیم. اون نگامون کرد و مادوتا هم همچنین. یهو رفتیم پشت دیوار قایم شدیم. هانیه رنگش پریده بود. گفت:"بچه ها بیاین فرار کنیم"  و حالت دویدن به خودش گرفت. منم حسابی ترسیده بودم و قاطی کرده بودم. باام میفهمید جنگ اعصاب راه میفتاد. مقنعه ی هانیه رو کشیدم و گفتم:"نه."   و با یه حالت کاملا جدی انگشت اشارمو آوردم بالا و گفتم:"کاریه که کردیم. باید تا تهش پاش وایسیم"    زهرام کاملا هنگ کرده بود و فقط با دهن باز نگامون میکرد. در همین حالت خانوم یاری اومد جلمون و با یه لبخند ملیح گفت:"شما قصد ندارین بیان مدرسه؟"     من:"ب..بله"   من و زهرا سرمونو انداختیم پایین و رفتیم.هانیه هم پشت سرمون بود و خانوم یاری هم کنارمون راه میرفت که یو هانیه گفت:"خانوم یاری، بخدا فقط دوتا،فقط دوتا چیپس خریدم. خانوم یاری بخدا هیچکاری نکردیم."     خانوم یاری:"من بدم در این مائده رو گل بگیرن"     و وارد مدرسه شدیم و سریع از راهرو رد شدیم و رفتیم تو کلاس. به مدت چند دیقه تو شک بودیم ولی بعدش زدیم زیر خنده حالا نخند کی بخند.داشتیم خودمو مسخره میکردیم. هانیه:"وااای بچه ها آیسا رو. میگف کاریه که کردیم باید تا تهش پاش وایسیم"  و بعد تقلیدمو در میاورد و همه میخندیدم. هانیه:"خودمو چرا نمیگین. میگفتم بیاین فرار کنیم. اخه احمق کجا میخواستی در ری؟"    و دوباره میخندیدیم. زهرا:"منو گفتین. فقط نگاتون میکردم"      من:"حالا من و زهرا عین عقب مانده ها یه ساعت زل زدیم تو چشم یاری بعد یهو میریمم پشت دیوار قایم میشیم. انگار ندیدمون!"    هانیه:"هههههه. هی شما دوتا بودین لومون دادین"     و دوباره خندیدیم. هانیه:"خخخ منه اسکول گفتم خانوم یاری بخدا ما فقط دوتا چیز خریدیم! یاری بدبخت خودش حرفی نزد!"         من:"آره همون. من گفتم الان زنگ میزنه مامان بابامون بدبخت میشیم. فرار از مدرسه هم به کارنامه اعمالمون اضافه میشه!"       زهرا:"ولی خوب شد گفتی چون بقیه دخترا میرن قرار میذارن(حالا جدی بقیه دخترا از مدرسه میان بیرون یا میرن تو پارک یا قرار میذارن! مدرسمونو آب برده!)"       کل زنگ زیست و گفتیم و خندیدیم و مسخره بازی دراوردیم و چیپس و ماست و پفک و ترشک خوردیم! خیلی خوش گذشت! وقتی که تعطیل شد از هم خدافظی کردیم و من تمام مدت آهنگ ناامیدم میکنی محسن یگانه رو تو سرویس با هندزفری با صدای آخر گوش دادم!



[ پنجشنبه 26 فروردین 1395 ] [ 10:18 ب.ظ ] [ a girl 79 ]

[ نظرتون؟() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه