تبلیغات
My Note - خنده رکوردشکن+ مثلا عکاسی

My Note

good day,so long, time flies away like birds

خنده رکوردشکن+ مثلا عکاسی
سلام خوبین؟
نمیدونم چم شده زیاد خاطره نمینویسم درحالی که اتفاقای خیلی باحالی افتاده
با اکیپ جدیدمون خیلی حال میکنم.
یه پنجشنبه با هانیه سر کلاس زیست حدودا 1ساعت . 15 دقیقه خندیدیم. اصلا نمیشد نگه داریم. نگا هم میکردیم . میخندیدم. اشک از چشامون میمود و من واقعا لپ و حلقم درد گرفته بود. حتی کمرم! من واقعا نفهمیدم خنده چه ربطی به کمر داره؟
 دبیرمون خدایی خیلی با جنبه بود نکردمون بیرون. همه داشتن نگامون میکردن حتی خود دبیره. اصلا نابود شده بودیم مخصوصا من. اشک از چشام اومده بود و به شدت قرمز شده بودم. موهام از مقنعه زده ود بیرون کلا ناااااااااااابود بودیم. فکرشو بکن یک ساعت تمام بدون وقفه بخندی. اون روز من اصلا از زیست چیزی نفهمیدیم.فقط خندیدم. فک کنم رکورد گینس رو شکسته بودیم. اصن به هر چیز میخندیدم. حتی به قیافه باکتری ها تو پاورپوینت. هانیه در حال خنده:"آیسا دیدی میگن یارو به ترک دیوار میخنده. حکایت ماس"   منم یه دفه چشم افتاد به ترک دیوار کلاسمون و گفتم:"هانیه ترک دیوار!"   و دوباره خندیدیم. خیلی خندیدیم خیلیییییییی

چند هفته بعد رفتیم طاق بستان واسه عکاسی. من خودم مسموم بودم و کمی دلدرد داشتم ولی رفتم. به یگانه گفتم با ما میای یا با دوستای خودت که اونم گفت با دوستای خودش. من و زهرا و نرگس و هانیه باهم رفتیم و من فقط دوربین اورده بودم. رسیدیم اونجا و چند تا عکس گرفتیم. اول ک تکیه دادیم به ی سنگ و سنگه خیس بود و نرگس خیس شد.
بعدش رفتیم تو رودخونه رو سنگ نشستیم ک من افتادم تو آب.مثلا ژستمون بود!  خیلیییییییییییی خندیدم. چند تا عکس دیگه م گرفتیم ک شارژ دوربین تموم شد و خاموش شد. لعنتی بو کباب میورد بهمون داااااااااااااغونمون میکرد. حساب کردیم پولامونو بذاریم رو هم میتونستیم 4 سیخ بگیریم البته منهای برنج! ولی بازم خوب بود. خواستیم بریم که دبیرمون:"از این محوطه خارج شین نمره انضباطتون صفر میشه."     ما هم با یه لبخند برگشتیم. کل اون محوطه رو صد دوره کردیم. از شدت بیکاری سنگ پرت میکردیم تو آب. یه بارم شیطونی من و زهرا گل کرد گفتیم بریم زیر اون پل قدیمی(یه پل خیلی کوچیک بود و یه مسیرر آب باااریک رد میشد از توش. زهرا خم شد و تقریبا به حالت نشسته رفت توش و گفت:"آی اینجا چه خنکه"    منم نیشم باز شد گفتم:"منم میام:"  و رفتم توش ولی به اندازه زهرا خم نشدم و متاسفانه اون تو گیر کردم. هانیه:"آیسا دست و پا چلفتی. یه ذره خم شو. اسکل."   اونا نگران بودن و سعی میکردن منو در بیارن ولی من اون تو داشتم از شدت خنده به فنا میرفتم. نرگس این دستمو گرفته بود زهرا هم اون دست و میکشیدن. بالاخره نجات یافتم و تموم پشتم خاکی شده بود. همه داشتیم از خنده میمردیم.  ولی خدایی هوا خیلی گرم بود. دبیرمون گفت برامون بستنی میخره. از این بستنی قیفیا برامون گرفت و من تند تند خوردمش چون داشتم از گرما تلف میشدم. ولی نرگس همش میگفت:"نه این کثیفه اینطوره اونطوره" آخرشم پرتش کرد! نرگس خیلییییییییی دختر عزیزیه ولی یه ذره حساس تشریف داره!
سوار اتوبوسشدیم و کل مسیرو آهنگ خوندیم. خیلی خوش گذشت. اما وقت رسیدم مدرسه تازه دلدرد مبارکم شروع شد. من خیر سرم مسموم بودم بستنیم با اون حالم خورده بودم دیگه محشر شده بودم! اما خب بازم ارزششو داشت!
وقتی برگشتم خونه دوربیو زدم شارژ و عکسا رو دیدم. در هر 10 تا عکس تو هیچکدومش مثه آدمیزاد واینساده بودم. همش دارحال خنده بودم یا چشام بسته بود یا نیشم وا بود. خیلیییی ناجور بودن خیلییییییی. خخخ ولی شد یه خاطره. خیلی خوب بود



[ چهارشنبه 26 اسفند 1394 ] [ 06:15 ب.ظ ] [ a girl 79 ]

[ کامنت عالی() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه