تبلیغات
My Note - دوستان نازنین!!!!

My Note

good day,so long, time flies away like birds

دوستان نازنین!!!!
سلام خوبین؟ چه خبرا؟
منم تقریبا بهتر شدم. یکشنبه که بابام اومد دنبالم بعدازظهرش زهرا ن زنگ زد بهم و گفت:"ببین اگه فردا میای مدرسه که هیچ، ولی اگه مریضیت انقد ناجور بود که اگه خدا بخواد نزدیک بود بمیری و نخواستی بری مدرسه، به منم بگو تا نیام. حال نمیده بدون تو"     من:"باشه. حالم که خوبه ولی شاید یه بهونه ای جور کردم نیام مدرسه. ولی به احتمال زیاد میام."    زهرا:"باشه. راستی خیلی خرشانسیا! دقیقا وقتی که رفتی مارو فرستادن تو حیاط یه خانومی اومد بهمون نظام جمع یاد داد تا ساعت 2 تو حیاط داشتیم جفتک میپروندیم! همشم شانس تورو تحسین میکردیم!"     من:"خخخخ! خوب به سرتون اومد!"     زهرا:"مرض"    یه نکته:کلا زهرا اینطو باهام حرف میزنه و حدودا 60% کلماتش فحشه. البته فحشای مودبانه! چون ما کلا تقریبا بچه های مثبتی هستیم، فحش بی ادبانه بلد نیستیم!
تلفن رو که قطع کردم که دقیقا همون موقع دوباره زنگ زد و خاله م بود:"خاک تو سرت! این یه ساعته داری با کی زر میزنی همش بوق اشغال میزد؟؟؟"     یه نکته دیگه: من کلا از ساعت6 صبح که بیدار میشم تا ساعت1.5شب که میخوام، یه نفر به من زنگ نمیزنه، بعد دقیقا زهرا و یگانه و خاله هام همزمان باهم بهم زنگ میزنن و همش بوق اشغال میخوره! انگار هماهنگ میکنن! درنتیجه من تقریبا 2 یا 3ساعت با تلفن حرف میزنم!
حالا دوشنبه صبح بابام اومد بالا سرم:"آیسا جان. خوبی گلم؟"     من:"نه دارم میمیرم"     بابا:"عه؟ پس بخواب امروز لازم نیس بری مدرسه"    من تو دلم داشتم بشکن میزدم. این خواهر من:"آخ جون آیسا نمیاد؟ پس من سه سوت حاضر شم برم دم در تا راننده سرویسمون بفهمه که هربار که دیر میکنیم تقصیر آیسا س"    حیف که من خودمو زده بودم به خواب وگرنه میزدم چلاقش میکردم حالا همینطور که چشامو بسته بودم و منتظر بودم تا اهل بیت از خونه خارج شن و من برم پای کامپیوتر، نمیدونم کی خوابم برد! وقتی چشامو واکردم دیدم ساعت دهه. بلند شدم و کیک و شیر و قرص خوردم و اومدم آهنگ گوش دادم و از تو نت عکس نوشت میخوندم. چند تاهم عکس انیمه ای گرفتم. خیلی خوب بود. ساعت شد12.30 و مامانم اومد. بعدشم درسا اومد و چند دیقه بعد تلفن اتاقم زنگ خورد:"بله؟"     صدای جیغ و داد بلندی از پشت تلفن اومد:"آیســــــــــــــــــــا.از دست تـــــــــــــــو. امروز چرا نیومدی مدرسه؟ ها؟؟؟ تو میدونی من چی کشیدم؟؟ از تنهایی کپک زدم. داشتم میمردم. چرا بهم نگفتی که نمیای؟؟؟ اصن انقد حالت بد بود که نیای مدرسه؟ فک کردی من نمیدونم که خودتو زدی موش مردگی؟؟؟  تو بدنت قویه سرطان هم از دستت فرار میکنه چه برسه به یه سرماخوردگی عادی"     یگانه بود! گوشام به تمام معنا کر شد!من:"سلام یگانه جان"    یگانه:"سلام و کوفت.میدونی امروز چند نفر سراغ تورو از من گرفتن؟ آیسا چرا نیومدی؟ مطمئنم هیچیت نبود. خودت یه بهونه جور کردی نیای آره؟"     من:"نه واقعا سرماخورده بودم"     یگانه:"آره جان خودت. زهرا بهم گفت که دنبال بهانه بودی"        خدایا از دست این زهرای دهن لق. رفته همه چیز رو گذاشته کف دست یگانه.  من:"زهرا گفته؟"     یگانه:"اره. منو باش عذاب وجدان گرفته بودم از اینکه دیروز بهت زنگ نزده بودم و حالت رو بپرسم. ولی الان خیلی خوشحالم از اینکه زنگ نزدم. تو نباید به من بگی که نمیای مدرسه؟ من تا یه ساعت تو خماری بودم. همش میگفتم الان میاد، نیم ساعت دیگه میادو...."    من:"اوه شرمنده م بخدا اخه قطعی نبود"      یگانه:"آیسا. خداشاهده فردا باید با خرما و حلوا بیای. من زهرا باهم دست به یکی کردیم که بکشیمت. وصیت نامه ت رو هم آماده کن"      من:"منو بکشین؟"     یگانه:"بله. قراره بکشیمت. دیگه امشب، آخرین شبیه که میبیمنی!"     خلاصه یه ذره دیگه هم حرف زدیم  که زهرا اس داد:"خدا بکشتت به حق پنج تن. مریض خاک بر سر"     اینم از لطف و محبت دوستان! مثلا به جای احوال پرسیشه! زهرائه دیگه!       بعد چند دیقه تلفن رو قطه کردم که دوباره دقیقا همین موقع تلفن زنگ زد. خداروشکر اتاق من یه تلفن جداگونه داره وگرنه الان مادرم شهیدم کرده بود(اخه از زیاد تلفن کردن خوشش نمیاد.)   زهرا بود:"سلام خبر مرگت.چطوری بیشعور؟"     من:"سلام مودب! خوبی؟"    زهرا:"من باید بپرسم! زنده ای؟"    من:"بله به کوری چشم شما"     زهرا:"چه حیف. لباس مشکی خریده بودم بیام سر قبرت"     من:"لطف میکنی"        زهرا:"ایرادی نداره من که نمیزارم این لباسه حیف شه. فردا من و یگانه قراره بکشیمت، اونوقت میپوشمش"     من:"بله حتما! عه راستی خوب شد افتاد یادم. دختره ی دهن لق تو رفتی به یگانه گفتی من خودمو زدم مریضی تا نیام مدرسه؟"     زهرا:"اره"    من:"خو مگه دیروز کور بودی ببینی مریض بودم؟  من جدا مریض بودم فقط یه ذره بزرگش کردم که نیام مدرسه"     زهرا:"به هرحال من اونو به یگانه گفتم و یگانه قراره بکشتت. البته منم همینطور. دختر تو مگه شعور نداری؟ مگه من دیشب بهت نگفتم که اگه نمیای مدرسه بگو نا منم نیام؟ امروز رفتم مدرسه دیدم جانبعالی نیستی. ضدحال. خوب شد بهت گفتم که بهم بگو وگرنه چ میکردی؟"    من:"خو حالا کاریه که شده"    زهرا:"ایشالا خدا بزنه کمرت تا آخر عمر بچسبی کف اتاقت تا بیام با کاردک جدات کنم"    از این مثالی که زد از خنده مردم. خودشم انقد خندیده بود داشت از دست میرفت!  چند دیقه دیگه هم حرف زدیم و بعدش زهرا گفت:"راستی فردا کتاب ادبیات و جزوه شیمیتو بیار تا برات بپنویسمشون"    من:"نه مرسی خودم مینویسم"      زهرا:"نمیخواد خودم واست مینویسم. به هرحال شما مریضی!"     من:"مسخره"     
خب بریم سراغ امروز!  به خاطر کوری چشم راننده سرویسمون سریع از خواب بیدار شدم و دنبال مانتو و شلوارم گشتم اما پیداش نکردم که در کمال تعجب دیدم مانتو و شلوارم با چوب لباسی آویزون شده بودن و تو کمدم بودن.(آخه معمولا روی صندلی کامپیوترن!)   بعدا فهمیدم که مادر م چون مریض بودم لباسامو آویزون کرده بود!   لباسامو پوشیدم و صبحونه خوردم و مسواک زدم و فلش هارو آماده کردم(جریان فلشا اینجوریه که من انیمه و اهنگ و عکس و... دانلود میکنم میزنم رو فلش و میدم به دوستام. خودم 4 تا فلش دارم. سه تا4 گیگ و یکی8 گیگ! کلا تو کار کپیم! دوتا از دوستامم خودشون بهم فلش دادن.)  خلاصه من6تا فلش کردم تو کیفم و پالتوم رو هم پوشیدم+کلاه و شال(به اصرار بابام). از عمد ساعت7.10 رفتیم دم در که پسر عموی بزرگوار رو دم در دیدیم. یه سلام اجباری کردیم و بعد از چند دقیقه سریسمون اومد و رفتیم نشستیم. رسیدم مدرسه و فاطمه م کلی نگرانم شده بود و وقتی قیافه ی خندون و سرحال منو دید خیالش راحت شد. داشتیم باهم حرف میزدیم که یهو یگانه اومد و حمله ور شد طرفم. منم سریع فرار کردم که طبق معمول یگانه گرفتم. کلی بهم حرف زد و رفتیم تو حیاط. بعدش شرع کرد تعریف کردن که دیروز که نبود چقد بهش سخت گذشته. بعد چند دقیقه زهرا ن هم اومد و از این سر حیاط داد زد:"چطوری مریض؟؟؟؟ پیر زن؟؟؟؟"  بعدشم اومد جلو و باهم دست دادیم. در کمال تعجب زهرا و یگانه خیلی باهم صمیمی شده بودن. خدایا یعنی میشه آرزوم براورده بشه و این دوتا هم باهام دوست خوب باشن؟؟؟ اخه همنطور که میدونین زهرا کلا از یگانه خوشش نمیومد اما خب فک کنم نظرش عوض شده!    یگانه:"خداوکیلی تلافی میکنم کار دیروزتو"    زهرا:"منم کمکت میکنم"     
حالا رفتیم سرکلاس و دبیر ریاضیمون اومد. دیگه قرار شد هرکی که میاد پا تخته چه درست حل کنه چه غلط، باید ده تا پروانه بزنه!
یگانه رفت پا تخته و سوالاشو حل کرد و اومد نشست. دبیرمونم اصلا یادش نبود بهش بگه پروانه بزنه. دبیرمون بهش گفت:"خب حالا یه عدد بگو"     یگانه:"هممم...17"     چییییییییییییییییییییی؟  17 که من بودم!    دبیر ریاضی:"آیسا. بدو بیا پا تخته"     خشکم زده بود. بلند شدم و رفتم و سوال رو حل میکردم. تمام مدت استرس پروانه زدن رو داشتم. پروانه زدن جلو بچه های کلاس وحشتناک بود!
خداروشکر سوالارو حل کردم و توضیح دادم و اومد نشستم سرجام و دبیرمونم اصلا یادش نبود که باید پروانه بزنیم! به یگانه گفتم:"یگانه جان. گلم. تو چرا منو صدا زدی بیام پا تخته؟؟؟؟"      یگانه:"خوب کردم. تلافی دیروزت. حیف سوالارو بلد بودی"    من:"فقط شانس آوردی که نگفت پروانه بزنیم. وگرنه من میدونستم با تو"      یگانه:"خخخخخ اره"      یه دفعه صدای زهرا ن بلند شد:"خانوم. آیسا پروانه نزده"     چیییییییییییییییییی؟ این زهرا دیگه چی میگفت؟ سریع برگشتم و نگاش کردم. زبونشو دراورد و گفت:"تلافی دیروز"      یه دفعه همه بچه ها:"آره آیسا نرفته. ما رفتیم ده تا پروانه زدیم اما آیسا نه"    انگار نه انگار که یگانه هم پروانه نزده بود! واقعا فکر نمیکردم بچه ها انقد مشتاق ضایع شدن منن!    دبیر ریاضی:"آیسا! بدو بیا پا تخته. بدوووو دختر خوب"     من          یه دفعه یگانه پتروس بازیش گل کرد و گفت:"خانوم منم میام با آیسا پروانه میزنم. آیسا تنهایی خجالت میکشه قرمز میشه"    دبیر ریاضی:"بفرما! تا دوستایی به این خوبیی داری دیگه نگران چی هستی؟ بیاین زود باشین"    رفتیم پا تخته. دبیر ریاضی:"خب این دوتا دوستای جون جونیه همن بیاین یه کار باحال کنیم. من میگم پروانه وقیچی. یکیتون باید پروانه بزنین و یکیتون قیچی. حق ندارین باهم هماهنگ کنین و حتی یه ثانیه مکث کنین. اگه هردتون پروانه یا هردوتون قیچی برین، سوختین و جریمه میشین."       ای بدبختی. این دیگه چه نوعش بود؟؟؟ دبیرمون:"خب شروع. پروانه قیچی"       من قیچی رفتم و و درکامل تعجب یگانه پروانه رفت.  دبیر:" طناب با پای راست و با پای چپ"      من با پای چپ رفتم و یگانه با پای راست. خیلی جالب بود! دبیر ریاضیمون هم خیلی خوشش اومد و همش میگفت:"چقد هماهنگین"     بر خلاف تصورم هیچکدوم از بچه های کلاس نمیخندیدن. همشون داشتن با تعجب نگامون میکردن. دبیرمون هم همش حرکات جدید میگفت و ما با هماهنگی که انگار چند بار تمرین کرده بودیم قبلش، همشو انجام میدادیم. تقریبا10 دیقه پا تخته بودیم و بعدش همه ی بچه های کلاس تشویقمون کردن. دبیر ریاضی:"عالی بودین. قبلا باهم میرفتین باشگاه؟"    من و یگانه:"نه"    دبیر:"به هرحال زیبا بود. خب برین بشینین."    حین رفتن برای زهرا خط و نشون کشیدم و همین که زنگ خورد، تا میخورد کتکش زدم که یگانه اومد و جدامون کرد!       نرگس(یکی از همکلاسیا):"آیسا به قیافه ت نمیاد همچین آدم خطری باشی! دست بزن داری؟ من فکر میکردم یلی آرومی"      زهرا درحالی که داشت دستشو میمالید:"آره خیلیییییییییییی! سازمان حقوق بشر باید بیاد از این دفاع کنه از بس این انسان مظلومه"     من      زنگ کلاس رو زدن و اومدیم نشستیم سرجامون که یگانه گفت:"خیلی جات خالی بود. واقعا دلم واست تنگ شده بود اسکول"      من      یگانه:"خو دیگه دفه ی بعد غایب نمیشیا!"     من:"اگه بشم چی میشه؟"     یگانه:"اینطو میشه"    و منو زد. من زدمش .چنگ زدم به مقنعه ش ولی لامصب درنمیومد! فک کنم مقنعه شو با چسب چسبونده بود به سرش درحالی که انگشت یگانه خورد به مقنعه من، نه تنها مقنعه م از سرم درومد، بلکه موهامم وا شد و کلا مثه وحشیا که از جنگ جهانی دوم برگشته بودن شدم!  حالا همکلاسیا:"وااااای چه موهان خوشرنگ تر میشه وقتی بازش میکنی!"     من با خودم:"حالا اینام وقت گیر آوردن تو این موقعیت!"
 زهرا و یگانه خیلی باهم رفیق شدن. خداروشکر. خیلی خوشحالم. شماره ی همدیگه رو هم گرفتن. همش هم باهم درگوشی حرف میزدن و متاسفانه من نمیفهمیدم که چی میگن!
زنگ خونه رو که زدن، زهرا رو بغل کردم. از ته قلبم خوشحال بودم که زهرا، یگانه رو تو جمعمون قبول کرده بود! امروز کلا خیلی خوش گذشت


[ سه شنبه 13 بهمن 1394 ] [ 02:41 ب.ظ ] [ a girl 79 ]

[ دوســـتــــ!!!() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه