تبلیغات
My Note - بد یا خوب؟

My Note

good day,so long, time flies away like birds

بد یا خوب؟
سلام خوبین؟
امروز صبح که خواب موندم چون دیشب ساعت3خوابیدم! ساعت7.10از خواب بیدار شدم و سرویسم ساعت7.15 میاد دنبالم! سریع کیک و شیر خوردم و مسواکمو زدم(انقد سریع زدم که هنوز دندونام درد میکنه!) تو دو دیقه موهامو شونه کردم و مانتو شلوار و مقنعه رو پوشیدم و ساعت7.20 رفتم پایین که راننده سرویسمون کلی بهم حرف زد!
امروز تو مدرسه میشه گفت تقریبا خوش گذشت!قبل از اینکه کلاس شروع بشه من و یگانه و فاطمه و زهرا ن رفتیم تو حیاط شروع کردیم حرف زدن. فاطمه و یگانه باهم حرف زدن و من و زهرا هم باهم. بعد از مدتی رفتیم سر کلاس. یگانه یه کاغذی تو جامدادیش نگه داشته بود و هرچی گفتم این چیه؟ یگانه میگفت به تو چه!   خلاصه حس فضولی منو حسابی تحریک کرد! منم که شدیدا فضولم ! البته تقصیر خود یگانه م بود! خیلی مشکوک میزد! کلا تازگیا همه خیلی مشکوک میزنن.هم یگانه، هم زهرا ن، و از همه بدتر بابام! تا راجبه تولدم حرف میزنم سریع بحثو عوض میکنه. احساس میکنم چون میدونن خیلی فضولم، میخوان اذیتم کنن! به هرحال من تو یه حرکت اون کاغذو کش رفتم و یگانه داد زد(ما معمولا جیغ نمیزنیم! هوار میکشیم!)و سریع حمله ور شد روم و من بکش و اون بکش. کاغذ خیلی کوچیک بود و این بدتر منو کنجکاو میکرد.به یگانه گفتم:"یگانه بیخیال شو! نذار یه کاری بکنم که خودمم دوست ندارم"       یگانه:"امکان نداره"     من:"باشه!"    و کاغذو مچاله کردم و کردمش تو دهنم!امن ترین جا همونجا بود! یگانه:"خوردیش؟؟؟؟"     من چون کاغذه تو دهنم بود و نمیتونستم حرف بزنم:"اوهوم"      یگانه:"بندازش بیرون! چیکار کردی تو؟؟ بدش به من! بدش!"     من:"نوچ"      و جوری که یگانه نفهمید کاغذو از تو دهنم دراوردم و گذاشتمش تو جیب مانتوم. یگانه:"کاغذ رو خوردی؟"     من:"اره"    یگانه:"فکر نمیکردم انقد بی عقل باشی! جدا خوردیش؟"     من:"اره"     یگانه:"مگه گوسفندی که کاغذ میخوری؟"      من:      بهمون گفتن سوار مینی بوس شیم چون قرار بود ببرنمون درمونگاه. من هم از فرصت استفاده کردم و کاغذ رو دراوردم و شروع کردم به خوندن. هیچ چیز غیر عادی ای نبود. یه کاغذ خیلی مسخره بود. یگانه منو گذاشته بود سرکار! حدس میزدم! اه گول خوردم.
 بالاخره بردنمون درمونگاه که البته شایعه شده بود که قراره واکسن بزنن برامون ولی خداروشکر فقط شایعه بود!(از سوزن خوشم نمیاد) . رو صندلی راهروی درمونگاه   نشسته بودیم که یگانه گفت:"راستی چرا نمیشه به وب خاطراتت سر بزنم؟"     من:"چون دوست ندارم"      یگانه:"چرا؟؟؟"    من:"نمیخوام دیگه"     یگانه:"مگه اونجا چی نوشتی که دوست نداری من بخونم"     من:"یه چیزایی که دوست ندارم تو بخونی"    کلا خوشم نمیاد اطرافیانم از احساسی که نسبت بهشون دارم خبردار بشن. متنفرم. هیچکدوم از افرادی که اینجا درموردشون مینویسم آدرس این وبو ندارن. شاید کار من اشتباه باشه ولی خب هم خجالت میکشم از اینکه یکی از احساس درونم باخبر بشه و هم دوست ندارم هیچوقت بفهمه.   یگانه:"میخوام برم تو وبت"    من:"نمیتونی"     یگانه:"اگه تونستم؟"     من:"مطمئن باش نمیتونی"     یگانه:"میخوام آدرس وبتو پیدا کنم و مطمئن باش که اینکارو هم میکنم. چه حسی بهت دست میده اگه اینکارو بکنم؟"    من:"خیلی ناراحت میشم و ممکنه دیگه باهات حرف نزنم"     یگانه:"تا چه مدت؟"    من:"نمیدونم. بستگی داره چقد از دستت ناراحت شم"     یگانه:"مشکلی نیس. من ادرس وبتو پیدا میکنم و خاطراتتو میخونم"     من:"عه یگانه بس کن"      و یگانه هم دیگه ادامه نداد اما میدونستم هنوز داره راجبش فک میکنه. خداکنه بیخیالش شه. اصلا دوست ندارم بیاد و خاطراتو بخونه. حاضرم بمیرم اما اون نیاد اینجا.    
تو درمونگاه با زهرا خیلی مسخره بازی دراوردیم که بیمارای اونجا یه جوری نگامون میکردن! انگار داشتن به دوتا دیوونه نگا میکردن! اما خب خیلی خوش گذشت
زنگ سوم رسیدیم مدرسه و یگانه دوباره گیر داد به وبلاگ. دبیر عربیمون اومد سر کلاس اما خب من و یگانه چون هنوز داشتیم راجبه اون موضوع حرف میزدیم توجه نکردیم و کتاب ریاضی دو زنگ پیشمون رو برنداشتیم. دبیر عربی حسابی قاطی کرد و کتاب ریاضی من و یگانه و همینطور کتاب کانون زبان یگانه رو برداشت و گفت:"من ایناروپیش خودم نگه میدارم. حق ندارین بیاین دنبال کتاباتون"     یعنی فک کنم کارد میزدیم خون دبیره در نمیومد. یگانه هم حسابی قاطی کرده بود و همش به دبیره فحش میداد اما من اصلا برام مهم بود. دوست ندارم اعصاب خودمو واسه همچین چیزای الکی خورد کنم و همچنین دهنمو واسه همچین موضوع کوچیکی کثیف کنم. خیلی خونسرد کتاب عربیمو دراوردم و شروع کردم به حل کردن. من که گفتم خیلی دیر عصبی میشم. اما یگانه داشت منفجر میشد. بهش گفتم:"یگانه الان میمیری" یگانه:"دبیر بیشعور عقده ای نفهم . من الان کلاس زبان دارم"    من:"عب نداره یه کاریش میکنم"     یگانه:"چجوری؟؟"    من:"باهاش حرف میزنم"      یگانه:"اره اونم میگه چشم اینم کتاباتون"    من:" من کتابتو پس میگیرم یگانه. من کتاب زبانتو پس میگیرم"        خلاصه زنگ تفریح رفتم با دبیره حرف زدم:"سلام شرمنده وقتتونو گرفتم الان وقت استراحتتونم هست من خواستم بگم که واقعا به خاطر کاری ک انجام دادیم متاسفیم و شما کاملا حق داشتین. من اصلا نیومدم که بگم کتابامونو بدین و یا اینکه اشتباهمونو توجیح کنم فقط اومدم ازتون عذر خواهی کنم و قول میدیم دیگه تکرار نشه"          دبیر:"باشه ایرادی نداره اما این کتاباتون تا سه شنبه دست من میمونه"     یگانه:"سه شنبه؟؟؟ اما من الان کلاس دارم"      دبیر:"خب دیگه اینم تنبیه شماس"     من:"ببخشید یعنی راهی نیس که شما فقط کتاب زبان یگانه رو بدین؟"     دبیر عربی:"نه خیر"     من:"باشه به هرحال هرجور خودتون صلاح میدونید. بازم عذر میخوام به خاطر رفتاری که داشتیم"      دبیر عربی:"خواهش میکنم"     من:"خسته نباشید"
اون رفت تو اتاق دبیران و یگانه:"بیشعور عقده ای. دیدی چی شد؟ دیدی پس نداد کتابمونو؟ من الان چطو برم کلاس زبان؟"    من:"دیگه کاریه که شده. نهایتا امروز رو نرو کلاس"      یگانه:"فکرشم نکن. من باید برم اتاق دبیران و کتابمو بردارم."    من:"میخوای برش داری؟ یگانه. این فکر رو کلا از ذهنت بکن بیرون"     یگانه:"اما..."     من:"اما نداره. همه چیز رو خراب نکن. بیا بریم تو کلاس. سریع"    و یگانه روهل میدم سر کلاس.
زنگ خونه رو زدن و دبیر عربی میاد سر کلاسمون و من و یگانه رو صدا میزنه. ما هم دنبالش میریم سمت اتاق دبیران. دبیر عربیه کتاب زبان یگانه رو درمیاره و میگه:"فقط اینو میدم. بقیه ش تا سه شنبه اینجا میمونه"      من لبخند میزنم:"واقعا ممنون خیلی لطف کردین. زحمت کشیدین. "    یگانه:"مرسی"         یگانه کتابو میگیره و باهم میریم سرکلاس.من:"حال کردی؟"     یگانه:"اوه اره! تهش این فن بیانتو به من یاد بده.!"     من:"خخخخخخ اوکی!"
الان مریض شدم ناجور و تقریبا روبه موتم! اگه نیومدم وب بدونید به رحمت خدا رفتم. واسه م فاتحه بخونید! میشم اولین نفری که به علت سرماخوردگی از دنیارفته!


[ شنبه 10 بهمن 1394 ] [ 04:44 ب.ظ ] [ a girl 79 ]

[ سرماخوردم :-(() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه