تبلیغات
My Note - پنجشنبه تعطیل نیست!

My Note

good day,so long, time flies away like birds

پنجشنبه تعطیل نیست!
سلام خوبین؟
امروز صبح ساعت6.45از خواب ناز بیدار شدم و با خواهرم رفتیم مدرسه. تو خیابون مدرسه یه مردی روی زمین نشسته بود و از پاهاش یه عالمه خون میومد و چند نفر هم دورش بودن. ما فکر کردیم که تصادف کرده اما وقتی رفتیم تو مدرسه دوستام که زودتر اومده بودن گفتن که نه خیر! تیر اندازی شده بوده و دونفر زدن این مرد بدبخت رو سوراخ سوراخ کردن و طرف تبدیل به صافی شده. بعدش هم که پلیس و آمبولانس و خلاصه یه شلوغی درست شد که نگو! اما متاسفانه مدرسه ی ما تعطیل نشد! خدایی اولین بار بود تو عمرم همچین چیزی دیده بودم! به حق چیزای ندیده! طرف همینطور تو خیابون بزنه یکی دیگه رو با تفنگ سوراخ سوراخ کنه؟؟؟؟ مگه چیه؟؟؟؟ امنیت نداریم ما! یه سوال! اصن مگه حمل سلاح گرم، پیگرد قانونی نداره؟؟؟ جلل الخالق
بیچاره به خونواده ش!خب بگذریم. زنگ اول ریاضی داشتیم. کنار یگانه نشستم و تقریبا به درس گوش میدادم در همون حال آهنگای امو اند رو هم برای زهرا ن میفرستادم! اصن یه اوضاعی بود! پنجشنبه ها تقریبا مجازه که گوشی بیاریم! گفتم تقریبا!یعنی ناظممون گفته که هرکی گوشی بیاره ازش میگیرمش و تا آخر سال هم بهش نمیدمش اما خب ما میاریم و کاری هم به این حرفا نداریم! همه داشتن آهنگ و عکس و فیلم و... میفرستادن! خیلی باحال بود! یعنی مطمئنم به جای اینکه با کوله باری از علم و دانش از مدرسه بزنیم بیرون، با کوله باری از عکس و فیلم و اهنگ و ... میزنیم بیرون!
زنگ اول تموم شد و کلاس بعدی کلاس ادبیات بود. حالا بیفتیم دنبال اینکه کلاس ادبیات کجاست. اخه معلما جابه جا نمیشدن، ما باید میرفتیم استقبال دبیرا! 50بار این سه طبقه ی مدرسه رو زیر و رو کردیم ولی کلاس ادبیات پیدا نشد! آخرشم فهمیدیم که  به جای اینکه یه کلاس ادبیات دوم باشه و یه کلاس ادبیات سوم، هر دوتاش رو اشتباه نوشته بودن ادبیات دوم! رفتیم سر کلاسمون نشستیم که زهرا ن بهم گفت:"حالا که مثه ادم مقنعه پوشیدی بیا یه چندتا سلفی بگیریم یادگاری"( اخه مقنعه ی مدرسه ای ما خیلی زشته و من خودم شخصا با اون مقنعه شکل خرگوش میشم. زهرا روز قبل بهم گفت که مقنعه دانشجویی بپوشم تا عکس بگیره و منم امروز با مقنعه دانشجویی اومدم مدرسه)   بعد از اینکه یه ساعت تعیین کردیم که کجا واسه عکس گرفتن مناسبه اولین عکس رو از خودمون گرفتیم! چشمتون روز بد نبینه! عین دوتا اژدها افتادیم.زهرا:"یا ابوالفضل! این کیه؟؟؟؟ من که شکل خر شدم"     من:"زهرا جان... پاکش کن..."     زهرا:"ولی باحال شدا! بذاریمش واسه خنده"     من:"زهرا...یا پاکش میکنی یا من تورو از صفحه ی روزگار پاک میکنم"      زهرا:"باشه بابا خودمم از اول خواستم پاکش کنم"     حدودا یه 20 تایی عکس گرفتیم که در کمال تعجب برای اولین بار تو عمرم یه ذره خوب افتادم تو عکسا.  من:"خب حالا عکسارو برام بفرس"     زهرا:"نه من خیلی زشت افتادم"    من:"شوخی میکنی؟ یه بار خوب افتادم. به خدا اگه نفرستیش شهیدت میکنم"     زهرا:" مهم نیس! شهیدم کن. من این عکسارو برات نمیفرستم. اصن الان پاکش میکنم"         من:"نههههههههههههه. زهرااااااااا"       زهرا:"خو خیلی زشت افتادم اینارو نشون هرکی بدی میگه چرا اومدی با این عقب مونده دوست شدی"    من:"خب این مشکل توه که زشتی(به شوخی گفتما وگرنه از نظر من همه خوشگلن)      زهرا:"مرض! به هرحال من اینو نمیفرستم واست"     من:"اه زهرا خیلی لوسی. بفرستش توم انگار میخوام نشون کی بدمش. اصن عکس خودمو میخوام با تو چیکار دارم"    زهرا:"خب کاتش میکنم نصفه ی خودتو میفرستم واست"    من:"اره. دمت گرم"       بعد از سه ساعت کات کردن عکسارو واسم فرستاد. جون به لبم کرد.
زنگ سوم زیست داشتیم و کلاس فوق العاده شلوغ بود. چون تایم قبلی افراد کمی اومده بودن و همه هجوم اورده بودن این تایم.  من و یگانه هم از هم جدا شدیم و یگانه مجبور شد بره بشینه پیش یکی دیگه. باورتون میشه هیچی از درس نفهمیدم؟؟؟؟ واقعا عجیب بود واسم. خلاصه با پونصدتا بدبختی یه راهی پیدا کردیم که یگانه بیاد بشینه کنارمن. خیلی خوب بود. از اون به بعد کاملا درسو فهمیدم! توی همون نیم ساعتی که پیشم نبود فهمیدم که واقعا بده دوستت رو ببینی ولی کنارش نباشی. دلم واسش تنگ شده بود. حالا دیگه قدر بودنشو بیشتر میدونم.
زنگ چهارم فیزیک داشتیم که منو یگانه و زهرا ن توی یه طبقه نشستیم. من وسطشون نشستم. یگانه از این طرف اذیتم میکرد، زهرا هم از اون طرف!
زنگ چهارم هم تموم شد و من و زهرا قرار شد بریم تو حیاط و چندتا سلفی بگیریم از خودمون و همینطور که وارد حیاط شدیم، دیدیم به  به! داره برف میاد! اما بدانید و آگاه باشید که هیچ امری واجب تر از سلفی گرفتن نیست! حتی در باد و بوران و سیل و طوفان!  خلاصه یه ده بیستاییم سلفی گرفتیم و به علت کمبود زمان، نصفشو واسم فرستاد! اگه یه ذره یشتر تو حیاط میموندیم راننده سرویسامون موهامونو میکشید و سوار ماشین میکرد!
به هرحال امروز خیلی خوش گذشت!من که هر پنجشنبه با خودم گوشیمو میبرم مدرسه!




[ پنجشنبه 8 بهمن 1394 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ a girl 79 ]

[ کامنت() ]

نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه