تبلیغات
My Note - امروز تقریبا روز من بود!

My Note

good day,so long, time flies away like birds

امروز تقریبا روز من بود!
سلام!
امروز هم دوباره با دوساعت تاخیر رفتیم مدرسه. خیلی جالبه من روزای دیگه که باید ساعت6.30پاشم،ساعت7 مامانم با بدبختی و با کتک بیدارم میکنه بعد امروز که میتونستم تا ساعت 8.30بخوابم، از ساعت4.30 صبح مثه وزغ چشام باز بود و خوابم نمیبرد. یعنی خداوند انسانی برعکس تر از من نیافریده.انقد حرصم گرفته بود! آخه ساعت 4.30 صبح مرض داشتم بیدار شدم؟؟؟؟ درس و مشق هم نداشتم بشینم حل کنم،بعد روزایی که ساعت کوک میکنم رو4 که پاشم مشقامو بنویسم،اصلا نمیدونم کی ساعتمو خاموش میکنم ،بعد که چشامو وا میکنم میبینم ساعت هفته.
دیروز راننده سرویسمون فلش داد بهم گفت برام آهنگ بزن روش. منم امروز فلشو دادم بهش، وای جاتون خالی آهنگای مورد علاقه مو گوش دادم! انقد حال داد! ولی بدیش این بود که تو مدرسه همش این آهنگا تو ذهنم تکرار میشد
هنوز کلاس شروع نشده بود، داشتم با زهرا ن راجبه کنسرت محسن یگانه حرف میزدم که یه دفعه مهدیس وارد شد.(قدش178!!!) اومد تو و گفت:"دارین راجبه محسن یگانه حرف میزنین؟؟؟ نکنه مثه عقب مونده ها میخواین برین کنسرتش؟؟؟"     این حرف که از دهنش درومد، حمله ور شدم بهش و تا جایی که جون داشت کتکش زدم! با اینکه قدش خیلی بلنده و من به زور تا شونه هاش میرسم، اما خب اصلا زور نداره و تا فوتش کنی، میره هوا! آخرش افتاد غلط کردن! منم گفتم بخشیدمت ولی دیگه تکرار نشه!
یه دختری هست تو کلاسمون اسمش سارینا ک هست. این از اول سال یه جوری نگام میکرد! انگار زدم باباشو کشتم! البته خیلی هم خجالتی تر از منه و از دیوار صدا دربیاد، از این بشر صدا درنمیاد(من خودم وقتی دبیرا سر کلاسن خیلی مظلوم نگاه میکنم و صدام در نمیاد اما در جمع دوستان، صدام به آسمون هفتم هم میرسه! اصلا از این رو به اون رو میشم!لحن حرف زدن هم عوض میشه!)  بعد از چند هفته دبیر ریاضیمون واسمون یه رقیب انتخاب کرد(جریان رقیب اینه که دونفر باهم رقیب میشن و تو امتحانا هرکی حتی 0.25 از اونیکی بیشتر شه،یه نمره بهش اضافه میشه) از شانس من این سارینا شد رقیبم! درسش هم عالیه! اما خب شانس آوردم و بعد از اینکه باهم رقیب شدیم، این دیگه نمره ی 20 نگرفت و معمولا نمره همون باهم برابر میشد و 0.5 نمره به هردومون اضافه میشد(کار خدارو میبینی؟؟؟)   بعد از اون روز تنفرش نسبت به من بیشتر شد! امروز زنگ اول با اینکه ساعت10 شروع شد ولی همه ی بچه ها خواب بودن تقریبا! دبیر ریاضیمون هم فهمید و به من که آخرین نفری بودم که اومد پای تخته و سوال حل کرده بود گفت:"یه شماره بگو"   من هم یه ذره فکر کردم و گفتم:"هممممم...13"     دبیر ریاضیمون چپ چپ به سارینا نگاه کرد و با یه لبخند شیطانی گفت:"سارینا! بیا پای تخته!"      سارینا هم اومد پای تخته و یه مسئله که مربوط به اتحاد تفاضل مکعبات بود رو حل کرد. خیلی طولانی بود بیچاره کل تخته رو پر کرد. بعد دبیر ریاضیمون گفت:"خب به نظرت درسته؟"     سارینا هم به تخته نگا کرد و گفت:"بله"   دبیر ریاضیمون اومد کنارش و به تخته اشاره کرد و گفت:"اینجا یه منف رو مثبت نوشتی. حالا دوتا انتخاب داری. یا این سطل اشغال رو میگیری دستت و بلندش میکنی، یا اینکه جلو بچه ها 10 تا پروانه میری"    حالا این سارینای طفلی هم قرمز قرمز شده بود. مطمئنم داشت بهم فحش میداد  یه نگاه به سطل آشغال کرد و گفت:"میتونم شنبه 10تا پروانه رو برم؟"     دبیر ریاضی:"نه! حرفشم نزن!"    سارینا هم پشتشو کرد به بچه ها و شروع کرد پروانه زدن! همه ی بچه هام بهش میخندیدن. راستش دلم واسش سوخت! ایکاش شماره ی یکی از بچه های شر کلاس رو میگفتم! اما خب کاملا شانسی بود به هر حال! 10 تا پروانه ش رو زد که دبیرمون گفت:"حالا 20تا قیچی برو!"    بیچاره دهنش وا موند!20 تا قیچی هم رفت که دبیرمون گفت:"حالا 20 تا طناب بزن!"  این سارینای بنده خدا هم داشت آب میشد میرفت لا به لای موزاییکا! حاضرم شرط ببندم که به تعداد تک تک حرکاتی که رفته، منو لعنت میکرده!
زنگ بعد با زهرا ن و نرگس و زهرا ا مشاعره کردیم! البته مشاعره با آهنگا! خیلی باحال بود و واقعا خوش گذشت بهمون!
زنگ سوم با یگانه لج افتاده بودیم. اونکه انقد به من چنگ زد که الان جای ناخوناش رو دستامه! البته منم کوتاهی نکردم.انگلیسی داشتیم و یگانه کلا رو اعصابم بود!ذ هر کلمه ای که دبیرمون میگفت این در گوشم زمزمه ش میکرد و باعث میشد قاطی کنم! بعدش دبیرمون کانورستیش رو درس داد و گفت که بشینین حفظش کنین.تقریبا 3 دیقه مونده بود که زنگ خونه رو بزنن واسه همین یگانه وسایلش و جمع کرد. همه باهم داشتن حرف میزدن و گروه تشکیل داده بودن. تنها کسی که داشت میخوند من بودم. اونم به خاطر این بود که یگانه میگفت کتاباتو بردار تا حرف بزنیم و منم به خاطر اینکه لجشو دربیارم با صدای بلند کانورستیش رو حفظ میکردم. یگانه:"داری حفظ میکنی؟"   من:"اره"     یگانه:"یعنی واقعا داری میخونی؟"   من:"اره اصن به تو چه!"     یگانه:"خخخخ یعنی توقع داری تو این3 دیقه بیاد ازت بپرسه؟"     من:"نه خیر ولی دارم کار جلسه ی بعدمو راحت میکنم"      یگانه:"برو بابا! تا هفته ی بعد؟؟؟"    که یه دفعه دبیرمون اومد سر طبقه و گفت:"یگانه، پاشو کانورستیشن رو از حفظ بگو"      یگانه بیچاره خشکش زد. دبیرمون عصبی شد و گفت:"چرا کتاباتو ورداشتی؟ نکنه فک کردی شوخی دارم باهات؟ سریع بشین حفظش کن"     منم داشتم از خنده میمردم.یگانه هم کتابشو دراورد و گفت:"چرا فقط به من گیر داد؟ همه دارن حرف میزنن. حتما صدامون شنیده. خدا لعنتت کنه آیسا!"    منم فقط میخندیدم. زنگ خورد و یگانه کتاباشو برداشت. منم وقتی دیدم کاملا همه ی وسایلشو برداشته و هیچی نداره، با انگشتایی که قبلا سیاهشون کرده بودم، صورتشو سیاه کردم! گفته بودم صورتشو سیاه میکنم! حرفای من کاملا جدین!



[ چهارشنبه 7 بهمن 1394 ] [ 03:47 ب.ظ ] [ a girl 79 ]

[ کامنت نشه فراموش!() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه