تبلیغات
My Note - از خودم ناامید شدم

My Note

good day,so long, time flies away like birds

از خودم ناامید شدم
سلام. خوبین؟
دیشب اینجا خیلی برف اومد و درنتیجه ما با دوساعت تاخیر رفتیم مدرسه
درنتیجه ساعت10رفتیم مدرسه. یگانه هم اومد و باهم حرف زدیم که یه دفعه بحث کشیده شد به پارسال که باهم دوست شدیم. اوایل دوستیمون بود.هوا تقریبا گرگ و میش بود که یگانه گفت:"من یکی از هدفام این بوده که قلب دیگران رو بشکونم."     من:"خب راستش من اگه کسی خیلی رو اعصابم باشه یا قلبمو بشکونه،اینکارو میکنم"      یگانه با تعجب زل میزنه تو چشام:"یعنی میخوای قلب منو بشکونی؟"         من:"نه بابا این چه حرفیه!گفتم که اگه کسی خیلی خیلی ناراحتم کنه. تو رو نه!تازه این کارارو قبلا میکردم الان دیگه نه زیاد"   یگانه یه جوری نگام کرد. گفتم:"باور نمیکنی؟"    با شک گفت:"اره."    اما میدونستم که حرفمو باور نکرده
حالا امروز یگانه گفت:"هدفت از دوستی با من چی بود؟"      من:"هدفی لازم نبود! از اخلاقت خوشم اومد و کم کم باهم صمیمی شدیم!"     یگانه:"یعنی نمیخواستی قلب منو بشکونی؟"       من:"هه یگانه چی میگی؟ تو هنوزم بعد از یه سال دوستی به من اعتماد نداری؟"     یگانه:"معلومه که بهت اعتماد دارم.من از خرداد پارسال بهت اعتماد دارم،ولی راستش یه چیزی میخوام بهت بگم که به احتمال90% ناراحت میشی"      من:"عیب نداره بگو چی؟"    یگانه:"راستش من وقتی باهات دوست شدم،هدفم شکستن قلبت بود"     چی؟ چی میگفت؟ من یکی از ویژگیام اینه که خیلی شکاکم.خیلی دیر اعتماد میکنم. به دوستام هنوزم 100% اعتماد ندارم.به زهرا،به ارغوان، به نیوشا و... به تنها کسی که اعتماد داشتم یگانه بود که الان میاد هم میگه هدفم شکستن قلب تو بوده.باورم نمیشه. خودش با اینکه پارسال به من گفت کارش شکستن قلب افراده اما من حتی یه ثانیه هم به ذهنم نرسید که ممکنه با من هم اینکارو بکنه. اما من که هدفی نداشتم، اون به من مشکوک بود.واقعا از خودم نا امید شدم. احساس میکردم خیلی باهوشم و ادمارو خیلی زود میشناسم اما اشتباه میکردم. من هنوزم یگانه رو نشناخته بودم.چرا حالا داشت اینارو بهم میگفت؟ اصلا چرا میخواست قلبمو بشکونه؟ مگه چیکار کرده بودم؟ کلی سوال داشتم تا ازش بپرسم. یگانه گفت:"اما الان دیگه نه. البته تا قبل از خرداد میخواستم اینکارو بکنم اما خب پشیمون شدم. عوض شدم دیگه نمیخوام اینکارو بکنم.ناراحت شدی از دستم؟"     ناراحت شدم؟ واقعا جالب بود واسم. اصلا از دستش ناراحت نشده بودم. گفتم:"نه"      یگانه:"مطمئنی؟"     من:"اره.فقط چرا میخواستی اینکارو بکنی؟"      یگانه:"نمیدونم. اون موقع کارم این بود. ولی الان دیگه اینجوری نیست. باور نداری حرفمو؟"    من:"چرا باور دارم"      شکه شده بودم. واقعا شانس آورده بودم. شانس آورده بودم از اینکه یگانه عوض شده بود. من معمولا دختری نیستم که هرکسی بتونه بهم ضربه بزنه یا قلبمو بشکونه. تا به حال کسی نتونسته این کارو بکنه. چون کسایی رو که خیلی دوستشون ندارم،اصن واسم مهم نیستن.نمیتونن قلبمو بشکونن. یگانه از همه بهم نزدیکتره و من در مقابلش کاملا بی زره م.اگه میخواست قلبمو بشکونه،صد در صد میتونست اینکارو بکنه و منو نابود کنه. اما من نمیتونم درکش کنم. اخه واقعا چرا؟ که چی بشه؟ چرا میخواست قلب دیگران رو بشکونه؟ چی بهش میرسه؟ یگانه گفت:"خب الان چه حسی داری؟"    من:"حس خاصی ندارم."     یگانه:"یعنی از دستم ناراحت نیستی؟ متنفر نیستی؟"    من:"نه اصلا"    یگانه گفت:"اخه اگه من جای تو بودم و تو بهم میگفتی که از اول دوستیمون هدفت شکستن قلب من بوده، حتی یه ثانیه هم نگات نمیکردم"      واسه ی خودمم عجیب بود اما اصلا حتی یه ذره هم از دستش دلخور نبودم. گفتم:"احساس میکنم که خیلی خنگم. فکر میکردم خیلی زود میتونم ادما رو بشناسم اما حقیقت اینه که من هنوزم تورو نشناخته بودم"     یگانه گفت:"نه تو خنگ نیستی. تو تنها کسی بودی که تونستی تا این حد منو بشناسی.جدی میگم"       بعد از چند دقیقه یگانه برام نامه نوشت:"برام لذت بخش بود پارسال باهات دوست شدم.با یکی دقیقا مثه خودم. اما اولش فکر میکردم که مثه منی اما بعدا فهمیدم که اینطور نیست. تو اصلا نمیخواستی قلب منو بشکونی اما من از اول هدفم این بود و با این هدف باهات دوست شدم.اما بعد از شخصیتت خوشم اومد.از اون آدمای ظاهر بین نبودی که فقط ظاهر ادما واست مهم باشه. تو واقعا فهمیدی من کیم. من صورت خشکی داشتم و مثه مجسمه بودم. دوستی زیاد واسم اهمیت نداشت. میخواستم به همه بگم و به همه ثابت کنم که آدم خشک و جدی هستم. اما تو تنها کسی بودی که فهمیدی من واقعا اینطور نیستم و فقط دارم تظاهر میکنم. بهم فهموندی که خودم باشم و تظاهر نکنم.قدم زدن باهات رو دوست داشتم.اس ام اس دادن باهات.کم کم باهات صمیمی شدم و بعد از اخلاقت به بهترین نحو ممکن خوبی برداشتم و عوض شدم. وقتی که همین شنبه اونجوری با چشمای پر از اشک نگام کردی به این پی بردم که من واقعا میخواستم یه روزی قلبتو بشکونم؟ چطور میتونستم؟ تو فقط به من خوبی کردی.باهام درد و دل کردی و بهم اعتماد کردی. از خودم بدم اومد که چرا اون تصمیم رو گرفته بودم.(دقیقا از روی نامه ی یگانه نوشتم).    چیزی براش ننوشتم. اخه واقعا حرفی برای گفتن وجود نداشت.  برای اینکه به یگانه بفهمونم که اصلا از دستش ناراحت نیستم و هیچ چیز بین ما عوض نشده، لبخند زدم و رفتم  چادر یکی از دوستامو پوشیدم و گفتم:"چطوره؟ بهم میاد؟"     زهرا ن گفت:"ای خیلی زشت شدی اصلا بهت نمیاد"    یگانه گفت:"نه اتفاقا بهت میاد"    رفتم جلو آینه و نگا خودم کردم. واقعا خیلی زشت شده بودم. اصلا اصلا اصلا بهم نمیومد. اصلا هم بلد نبودم چطور باید نگه ش دارم! درش آوردم و دادمش به دوستم. زنگ خورد و خواستم کیفمو آماده کنم که یگانه با دست سیاهش کشید رو گونه م و تمام لپم سیاه شد! خندیدیم اما متاسفانه وقتی نبود که من تلافی کنم! اما این کارشو تلافی میکنم. مطمئنا!
وقتی رسیدم خونه یگانه اس داده بود:"جدا از دستم ناراحت نشدی؟"       نوشتم:"نه واقعا"      یگانه:"امکان نداره حسی بهت دست نداده باشه"     من:"خو میگم ناراحت نشدم!وا!"     یگانه:"همینش برام عجیبه. البته از تو کمتر از این انتظار نمیرفت!"       من:"خخخ! من که گفتم خیلی دیر عصبی و ناراحت میشم اما اگه بشم ..."    یگانه:"اگه به هرکسی میگفتم حتما میذاشت و میرفت و حق هم داشت.اما خوشحالم تو *هرکسی* نیستی"      برای اینکه حال و هوا عوض شه به شوخی نوشتم:"خخخ بسه دیگه من جنبه ای حرفارو ندارم!"


[ سه شنبه 6 بهمن 1394 ] [ 03:08 ب.ظ ] [ a girl 79 ]

[ کامنــــــــــتـ() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه