تبلیغات
My Note - وضعیت سفید

My Note

good day,so long, time flies away like birds

وضعیت سفید
سلام خوبین همگی؟
من که جمعه اصلا حالم خوب نبود. خیلی ناراحت بودم و یه ذره هم گریه کردم به خاطر حرف یگانه. آخه جمعه صبح زنگ زدم بهش تا راجبه حرفی که پنجشنبه زده بود بپرسم اما یگانه همش طفره میرفت و نمیگفت واسه چی از دستم عصبانی بوده. حالا من داشتم خودمو کنترل میکردم که یگانه گفت:"چهارشنبه به خاطر اون اتفاقی که افتاده بود هم از دستت ناراحت بودم،هم عصبانی،هم خیلی ازت متنفر شدم"     اون لحظه خشکم زد. یگانه از من متنفر شد؟ مگه چیکار کرده بودم؟ یادمه قسم خورده بودم که کاری نکنم که یگانه ازم متنفر بشه.قرار شد هیچوقت ناراحت یا عصیانیش نکنم. اما حالا اون ازم متنفر شده بود و من نمیدونستم چرا. گفتم:"نمیگی چیکار کردم؟"      یگانه:"نه"     من:"اگه بهم نگی ممکنه دوباره اون کار رو تکرار کنم و تو دوباره عصبی شی"       یگانه:"مهم نیس"       من:"یعنی حاضری دوباره اینجور به این روز بیفتی ولی بهم نگی چی اینقد عصبیت کرده؟"      یگانه:"اره"         کم کم داشتم از خودم متنفر میشدم که همچین کاری با یگانه کردم.داشتم به تمام معنا نابود میشدم. میتونستم حدس بزنم که وقتی میرم مدرسه یگانه جوابمو نمیده و حتی نگاهمم نمیکنه.یگانه رو از دست دادم... به همین راحتی...
شنبه صبح از خواب بیدار شدم و رفتم مدرسه. اصلا حالم خوب نبود. وقتی رفتم سرکلاس فاطمه م گفت:"چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟"   لبخند مصنوعی زدم و گفتم:"هیچی"   فاطمه دستمو گرفت و گفت:"به من بگو. غم تو چشمات موج میزنه. حالت اصلا خوب نیس"    گفتم:"نه بابا چیزیم نیس(کلا عادت ندارم از ناراحتیم به بقیه بگم. همیشه ناراحتیمو پنهون میکنم و نمیخوام کسی بفهمه ناراحتم و یا نسبت بهم احساس ترحم داشته باشه.زیاد از دست دیگران ناراحت نمیشم  مخصوصا اونایی رو که خیلی دوستشون دارم.وقتیم که از دست کسی ناراحت بشم و اون فرد رو خیلی دوست داشته باشم،بهش چیزی نمیگم و سعی میکنم جوری رفتار کنم که نفهمه!نمیدونم چرا!)"     که بعدش یگانه اومد سرکلاس. برگشتم و نگاش کردم. سلام کردیم و اومد نشست سرجاش(کنار من). من هم شروع کردم حرف زدن با فاطمه و وقتی حرفامون تموم شد یگانه دستمو کشید و بردم ته کلاس و گفت:"تو چت شده؟"    من:"هیچی"    یگانه:"به من دروغ نگو. میبینم. میگم چت شده؟ چرا جواب اس ام اسمو ندادی؟"     من:"چون اس ت نرسید به دستم(واقعا نرسیده بود!)"       یگانه:"ولی من برات اس فرستادم. حالا مهم نیس.چرا اینجوری هستی؟"     من:"بهم بگو چیکار کردم"    یگانه:"نمیشه بهت بگم. شاید بعدا گفتم بهت. مهم اینه که من اون لحظه از دستت خیلی عصبی بودم. کلا خیلی زیاد عصبانی بودم. از دست تو، از دست خودم،از دست کلاس زبان و ازدست همه. اما بعدش که آروم شدم دیدم این موضوع اصلا تقصیر هیچکس نیست،نه تقصیر توئه،نه تقصیر منه و نه تقصیر هیچکس دیگه...(کم کم داشتم اروم میشدم)...اره تقصیر تو نبود... من اون لحظه خیلی عصبی بودم و خیلی ازت متنفر شدم.."  لعنتی... باز دوباره گفت ازت متنفر بودم. اون نمیدونه من روی این کلمه چقد حساسم؟ یعنی نمیدونه بدترین اتفاق ممکن واسم اینه که از کسایی که خیلی دوستشون دارم بشنوم که ازم متنفرن. بقیه مهم نیستن واسم. روزی ده بار هم بگن ازم متنفرن، من حتی خوشحال هم میشم اما...متنفرم از اینکه از  کسی که دوستش دارم بشنوم ازم متنفره، متنفرم از اینکه کسایی که دوستشون دارم بهم بی توجهی کنن و باهام سرد رفتار کنن. بغض کردم اما اینجا جاش نبود. اینقدر مغرور هستم که حاضر نیستم بچه های کلاس اشکامو بینن.اینجا جاش نیس.نباید گریه کنم. سریع از یگانه دور شدم و از کلاس زدم بیرون.پله ها رو با سرعت پایین میمودم. اشک همه چیز رو تار کرده بود اما هنوز اشکم درنیومده بود.از سالن مدرسه زدم بیرون و رفتم تو حیاط کنار آبخوری.عینکم رو دراوردم و چند مشت آب زدم به صورتم.چون مخم کاملا داغ کرده بود.دوباره عینکم رو زدم رو چشمم. دیگه تقریبا بغض نداشتم. رفتم تو سالن و داشتم از پله ها بالا میرفتم که یگانه روی یکی از پله ها وایساده بود و راهم رو سد کرد. گفت:"گریه کردی؟"   دوباره بغض کردم. گفتم:"نه"    یگانه:"ببینمت آیسا.سرتو بلند کن"      زل زدم به پاهام تا متوجه بغضم نشه. یگانه اسممو داد زد که یه ذره جا  خورد. سرمو بلند کردم و زل زدم تو چشماش و گفتم:"نه گریه نکردم. گریه نکردم"      و از پله ها بالا رفتم. یگانه هم پشت سرم بود. رفتم تو کلاس که زهرا ن گفت:"سلام چطوری؟"    دوباره لبخند مصنوعی زدم و گفتم:"خوبم"     زهرا دستمو گرفت و منو کشید سمت خودش. نزدیک بود بیفتم ولی تعادلمو حفظ کردم.همیشه اینجوری نیستم. فقط همین امروز خیلی شل و ول بودم. یعنی باد کاملا میتونست منو با خودش ببره. زهرا گفت:"حالت اصلا خوب نیست. چی شده جان من بگو"    گفتم:"هیچیم نیس"     زهرا:"چرا هیچی به من نمیگی؟ من و تو پارسال باهم صمیمی بودیم. نبودیم؟"     من:"زهرا اصلا ربطی نداره. هرچی لازم باشه بهت میگم اما این خصوصیه(راستش خجالت میکشیدم به زهرا بگم که یگانه ازم متنفره)    زهرا دوباره دستمو گرفت و گفت:"بهم بگو دیگه"     جدا رو اعصاب بود. من خودم اعصاب و حال و حوصله درست و درمونی نداشتم اینم پیله کرده بود. اخم کردم بلند گفتم:"اه بس کن دیگه. بهت گفتم اگه لازم بشه بهت میگم.(بعد خواستم بازومو از تو دستش بکش بیرون ولی خیلی سفت گرفته بودش)  ول کن دستمو. ول کن بهت میگم"    زهرا هم سریع دستمو ول کرد. اخمی بهش کردم و رفتم نشستم سرجام کنار یگانه. شنیدم کوثر و حدیث به زهرا گفتن:"آیسا چیش شده امروز؟"     زهرا گفت:"حالش بده فعلا گیر ندیم بهش"      یگانه گفت:"گریه  نکنی دیگه"   من:"از اولش هم گریه نکردم"    یگانه:"بله کاملا مشخصه."   و بعد دوباره شروع کرد حرف زدن راجبه همون موضوع. میخواست حالمو خوب بکنه ولی نمیدونست که حالم بدتر میشه. دوباره بغض کردم و اشک چشامو پر کرده بود. یگانه دید و گفت:"گریه؟"   که خداروشکر سارینا(یکی از دوستان و همکلاسیا)گفت:"میشه اون کتابتو بهم بدی؟"    از اون حال و هوا اومدم بیرون و سریع کتابو بهش دادم. یگانه گفت:"فک کنم اگه سارینا صدات نمیزد الان زده بودی زیر گریه"    هیچی نگفتم. واقعا بغض خیلی زیادی داشتم و میدونستم یه جایی باید تخلیه ش کنم.اما اینجا نه. زنگ اول ازمون یه تست شخصیت شناشی و روان شناسی گرفتن که فکر کنم واسه تعین رشته بود. به هرحال حدودا250 تا تست بود که باید میزدیم و این تستا میرفتن تهران واسه تصحیح و بعد نتیجه شو اعلام میکردن. تستاش مثلا اینطور بود:به نظر شما فردی عصبی هستید؟  بله زیاد      تقریبا       کمی     اصلا .  واسه همین زنگ اولمون و زنگ تفریح کلا رفت. بعدش سریع دبیر ریاضیمون اومد سرکلاس و شروع کرد درس دادن که تقریبا نفهمیدم داشت راجبه چی حرف میزد. یگانه روی کاغذ نوشت:"متاسفم واقعا"    نوشتم:"چرا؟"    یگانه:"نمیدونستم انقد ناراحت میشی و این شکلی میشی. یعنی واقعا من انقد مهمم واست؟"     من:"آره.شاید ندونی چقد مهمی"     یگانه:"لعنت به من. من باهات چیکار کردم. تو بهم گفتی که از اینکه یکی بهت بگه ازت متنفره،خیلی بدت میاد و من اینو بهت گفتم"     من:"مهم نیس بیخیال"     یگانه:"میبخشی منو؟"    من:"اون کسی که باید بخشیده شه منم نه تو. بگو چیکار کردم که از دستم انقثد عصبی شدی؟"    یگانه:"بعدا بهت میگم. بذار وقتش بشه.تازه بهت گفتم که اصلا تقصیر تو نبود"     من:"باشه.".زنگ تفریح شد و با یگانه باهم رفتیم تو حیاط. زمین کاملا خیس بود و الان هم داشت نم نم بارون میومد. من پالتومو به زهرا داده بودم چون خیلی سردش بود و پالتوشو نیاورده بود. یگانه گفت:"بیا بریم سرکلاس الان مریض میشی پالتو هم که نپوشیدی"   اما من واقعا عاشق اون هوا بودم و دوست داشتم تو حیاط بمونم واسه همینم گفتم:"نه تو حیاط قدم بزنیم"   یگانه:"به خدا مریض میشی"    من:"نه نمیشم اصلا سردم نیس(یه ذره سردم بود)     یگانه:"باشه ولی دو دیقه بعد میریم تو سالن"    من:"باشه"       خیلی سرد بود رفتارامون، حرفامون،لبخندای مصنوعی که میزدیم.رفتیم تو سالن و تیکه زدیم به شوفاژ. به یگانه گفتم:"یگانه. میخواستم امروز نیام مدرسه"     یگانه:"یعنی اگه امروز نمیومدی من میدونستم با تو. کلی حرف داشتم بهت بزنم"    من:"میدونی،میترسیدم بیام. میترسیدم از اینکه باهام سرد بشی و باهام حرف نزنی. بری با دوستای قدیمت و بیخیال من شی.میترسیدم"    یگانه:"پس مشکلت این بود؟ چرا چیزی بهم نگفتی؟"    خواستم حرلفمو بزنم که بغضم ترکید و بالاخره افتادم گریه. یگانه بغلم کرد و بعد دستمو گرفت و رفتیم کنار آبخوری. صورتمو شستم و یگانه دوباره بغلم کرد. وقتی از تو بغلش اومدم بیرون،نگاش کردم. عینکمو زدم و چشمام و رفتیم سرکلاس. یگانه مبگفت:"یعنی به همه چیز فکر میکردم به جز این. یعنی تو واقعا از این ناراحت بودی؟"     گفتم:"آره"     یگانه:"خب چرا چیزی بهم نگفتی؟ بهم میگفتی تا من بهت میگفتم که هیچوقت بیخیالت نمیشم."  لبخند زدم و چیزی نگفتم. یگانه گفت:"تو مشکلت اینه. هیچوقت حرف نمیزنی از ناراحتیت. حرف بزن تا بتونیم کمکت کنیم."    دوباره چیزی نگفتم.رفتیم سرکلاس و چند لحظه بعدش دبیر اومد سرکلاس.یگانه رو کاغذ نوشت:"هیچوقت ناراحتت نمیکنم،هیچوقت بیخیالت نمیشم، هیچوقت باهات سرد نمیشم. اینو مطمئن باش که بهتر از تو دوستی گیرم نمیاد. خیلی دوست دارم"    لبخند دوباره رو لبام خونه کردبه قول یگانه نیشم وا شد!     
مدرسه تعطیل شد و اومدم خونه. سرم خیلی خیلی درد میکرد و این به خاطر گریه ای بود که کردم. همیشه هروقت گریه میکردم سرم به شدت درد میگرفت.یه ذره خوابیدم و کلاس ریاضی رو هم نرفتم. اما بعدش کلاس زبان داشتم و رفتم. وقتی برگشتم خاله م(خاله ی مهربون عزیزم که اندازه ی دنیا دوسش دارم) زنگ زد بهم و گفت:"سلام بدو بدو که دارن بلیط میفروشن. بدو سه تا واسه خودم و خودت و دوست صمیمیم بخر."    منم سریع رفتم تو سایت و متاسفانه جایگاه A تماما فروش رفته بود ولی خب جایگاه Cهم خوب بود و به سن نزدیک بود. سه تا صندلی شماره ی33و34و35 رو رزرو کردم. تو ردیف پنجم. درواقع فقط 5 ردیف تا سن فاصله داشتم.سه تاش رئپوهم شد 240تومن. سریع بابام رو صدا کردم و اونم سریع واسم خریدش خیلی هول کرده بودم! میترسیدم پر شه!بلیطارو پرینت کردم و نگاشون کردم! آرزوم براورده شد. خدا میدونه چقد میخواستم برم این کنسرت و محسن یگانه رو از نزدیک بینم و همه ی آهنگارو باها بخونم. خوشحالیم غیر قابله توصیفه! بلیطارو تو دستم گرفته بودم و بالا و پایین میپریدم! آخ جون با خاله جون قرار بود برم! دیگه بهتر از این نمیشد
یک شنبه صب رفتم مدرسه و بلیطارو هم با خودم بردم و نشون یگانه دادم. یگانه:"بالاخره به آرزوت رسیدی!"    من با لبخندی به پهنای صورتم:"اره! خداجون!"    یگانه:"تو از دستم ناراحت یا عصبی هستی؟"   من:"نه چرا باید باشم؟"     یگانه:"آخه دیروز کنار آبخوری وقتی گریه کردی و من بغلت کردم، وقتی که از بغلم اومدی بیرون، یه جوری نگاهم کردی،خیلی وحشتناک بود قیافه ت.تاحالا اینجوری ندیده بودمت و واقعا وحشت کردم و جا خوردم. خیلی ترسناک بودی. با یه قیافه ای که انگار هم ازم متنفر بودی،هم عصبی، هم ناراحت و هم نگران. خیلی خیلی ترسناک بود. چشمات واقعا وحشتناک شده بودن"    من:"جدی میگی؟"    یگانه:"اره. دیروز میخواستم بهت بگم ولی گفتم امروز بهت بگم."     زدم زیر خنده! یگانه گفت:"چی شد یهو؟"    من:"یعنی واقعا انقد وحشتناک شده بودم؟"    یگانه:"آره والا!مگه نه فاطمه؟"    فاطمه:"یا ابالفضل!آیسا وقتی قیافه شو اونجور میکنه من زهرترک میشم!حالا توهم به حرف من رسیدی یگانه خانوم؟ یادته گفتم تو باور نکردی!"    یگانه گفت:"خو آخه تا دیروز اینجور ندیده بودمش!"    من:"واقعا مگه چجوری میشم؟ خیلی دوست دارم خودمو ببینم!"   فاطمه:"میدونی چیه،درسته خیلی ترسناک میشی ولی چون همیشه میخندی و قیافه ت مهربونه و خیلی دیر عصبی میشی و کلا خونسردی، وقتی عصبی میشی آدم خیلی جا میخوره از قیافه ت.مثلا اگه همیشه اخمو بودی دیگه وقتی عصبی هم میشدی زیاد ترسناک نبود!"     من:"چی بگم والا! حالا میخواین همیشه اخمو باشم تا دیگه وقتی عصبی میشم نترسین؟"     یگانه و فاطمه:"نه نه لازم نکرده!"    و هرسه تامون زدیم زیر خنده
مطمئنم این یگانه یه نقشه ی پلیدی تو ذهنشه! همش میگه واسه تولدت یه سوپرایز بزرگ دارم و ممکنه وقتی اون سوپرایزمو ببینی  خیلی خوشحال بشی یا شکه بشی یا ازم متنفر شی و دیگه باهام حرف نزنی! ولی به ریسکش میارزه!
دارم از فضولی میمیرم! مگه سوپرایزش چیه؟ واقعا عاشق سوپرایزم و یگانه اینو میدونه. واقعا خوشحال میشم وقتی میبینم دوستام تولدمد یادشونه! خیلی خیلی خوشحال میشم!  عاشق تولدم و جشن تولد! مخصوصا کادوهایی که واسم میارن!(خودمم موقع تولد کادو میگیرم واسه دوستام!)
حالا مطمئنم تا ده روز دیگه طاقت نمیارم و از فضولی سوپرایز یگانه میمیرم!



[ دوشنبه 5 بهمن 1394 ] [ 02:10 ب.ظ ] [ a girl 79 ]

[ کامنتـــــــــ() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه